نیچه بهمثابهی ستیزندهی شوپنهاور در جادهای مشترک

این نوشتار درآمدیست بسیار کوتاه بر نوشتاری طولانیتر و آن نوشتارِ طولانیتر نیز درآمدیست کوتاه بر کتابی که در حال نگاشتناش هستم تا – اگر عمری باشد – بهمثابهی کتابی مجزا منتشر شود. خواهم گفت که نیچه در جادهی بدبینی فلسفی شوپنهاور گام زد، اما مسیر او را تا انتها طی نکرد و در نیمههای راه مسیری دیگر برگزید – آفرید.
جادهی شوپنهاور، جادهی بدبینی
شوپنهاور از همان دوران نوجوانی نشان داده که بعدها میتواند به فردی تبدیل شود که بهسادگی یارای آن ندارد که چشماناش را بر آنچه که «رنج» نامیدهاند-اش ببندد. او حتی در همان زمان نوجوانی به افسردگی مبتلا بوده و همانطور که گفتم رگههایی از اینکه حساسیتی بسیار به وجود رنج در زندگی دارد نشان دادهاست. شوپنهاور بعدها، در دههی سوم زندگیاش، پیش از آنکه به سی سالگی برسد، شاهکار سترگاش – جهان همچون اراده و تصور – را بهطور کامل نوشت و منتشر کرد. در این کتاب نشان داد که بسیار به نحلهی بدبینها تعلق دارد و شاید اگر اغراق نباشد میتوان او را بهواسطهی این کتاب پدر بدبینها معرفی کرد.
شوپنهاور بارها و بارها از اینکه زندگی انسان اشتباه است و نیستی بر هستی ارجح است نوشت، از اینکه بهترین شانس این است که کسی وارد جهان نشود و اگر شد هرچه زودتر از آن رخت بربندد. البته که شوپنهاور تأکید کرد که تأکیدی روی خودکشی ندارد، بل حتی خودکشی را انکار میکند، اما سرانجام سخن او این است که نباید به دنیا میآمدیم و این جهان و زندگی در آن ارزش زیستن ندارند.
من در نوشتاری جداگانه بهتفصیل در باب بدبینی شوپنهاور نوشتهام و پیشنهاد میکنم برای دانستن بیشتر در این باب به آن نوشتار مراجعه کنید: بدبینی شوپنهاور.
نیچه علیه شوپنهاور
در نوشتاری جداگانه و بهطور مفصل خواهم گفت که نیچه بهچهسان علیه شوپنهاور میشورد و در کتابی مجزا نیز به تفصیل در این باب خواهم گفت و استدلال خواهم کرد؛ اما اینها هیچ مانع این نیستند که در این نوشتارِ بسیار موجز اشارهای داشته باشم به برخی ابزارهای نیچه علیه شوپنهاوریسم!
فردریش نیچه زمانی در اوایل نگاشتناش شوپنهاور را مربی خود دانست، اما بعدها در کتابهای مختلف علیه شوپنهاور مستقیم و غیرمستقیم سخن گفت. او حتی در کتاب فراسوی نیک و بد فلوتنوازی شوپنهاور را مسخره کرد و گفت «آخر این هم شد آدم بدبین!؟»
نیچه برخلاف شوپنهاور به زندگی آری گفت و برآن بود که لااقل آنها که در جادهی این دو فیلسوف گام برمیدارند نیز به زندگی آری گویند. چنانکه اشاره کردم، نیچه در این راستا از ابزارهای گوناگونی بهره جست. فیالمثل آموزهی «ابرانسان» او – که در کتاب چنین گفت زرتشت بسیار در باباش سخن میگوید و اصلاً زرتشتاش از کوه «فروشد» میکند تا ابرانسان را به انسانها بیاموزد – ابزاری عالی در راستای هدفآفرینی برای تاریخ بشر و بهنوعی معنادهی به زیستن و رهایی از بدبینی و بهتبع خودکشی است. نیچه حتی تأکید داشت که «نه نوع بشر که ابرانسان هدف است». [نیچه، ارادهی قدرت، برگردان مجید شریف، تهران، نشر جامی، 1386، ص 746]. نیز او در چنین گفت زرتشت بهصراحت اذعان میدارد که «ابرانسان معنای زمین است»!
همچنین بازارزشگذاری ارزشها و شکستن لوحهای کهنه و جایگذاری لوحهای نو نیز ابزاری دیگر از برای نیچه در راستای مقابله با شوپنهاوریسم است. هیچ جای انکار نیست که ستیز نیچه با مسیحیت نیز ابزاری از برای ستیز او با شوپنهاوریسم است. نیچه بیش از همه بر گلهایکردن انسانها توسط مسیحیت و بهخصوص نهگویی مسیحیت به زندگیِ اینجهانی – «زمینی» – خرده میگرفت و این درست در راستای تقابل او با شوپنهاوریسم است.
عشق به سرنوشت و تأکید بر ضرورت، بازگشت جاودان، طبیعتگرایی و حتی سلسلهانگاری یا اشرافیگرایی نیچه همه در همین راستا هستند.
بارها و بارها هم در کتابهای مختلف نیچه بر بدبینی شوپنهاوری تاختهاست، اما چه بسیار نفرتها که از عشق وافر از مادر زادند؛ چه بسیار جنگها که از فرط صلح درگرفتند! نیچه صلحی بسیار با بدبینی داشت، اما در دایرهی بدبینی نماند و علیه آن شورید [آیا شوریدن علیه چیزی در دایرهی آن چیز قرار گرفتن نمیتواند باشد؟]
سه دگردیسی مشهور نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت و تبدیل شتر به کودک نیز در همین راستا است – در راستای آریگویی:
اما، برادران، بگویید چیست آنچه کودک تواند و شیر نتواند؟ چرا شیر رباینده هنوز باید کودک گردد؟
کودک بیگناهی است و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی نخستین، آریگفتنی مقدس.
آری، برادران، برای بازیِ آفریدن به آریگفتنِ مقدس نیاز هست: جان اکنون در پی خواست خویش، آن جهان گمکرده، جهان خویش را فراچنگ میآورد. [نیچه، چنین گفت زرتشت، برگردان داریوش آشوری، تهران، نشر آگه، 1387، ص 39]
او حتی در چنین گفت زرتشت بخشی جداگانه برای شوپنهاور، مسیح، بودا و امثالهم دارد و «واعظان مرگ» مینامدشان و بهشدت علیهشان میشورد:
واعظان مرگ هستند و زمین پر است از آنانی که بایدشان ترک زندگی را موعظه کرد. زمین پر است از زایدان. بسبسیاران زندگی را تباه کردهاند، بادا که به طعم «زندگی جاوید» از این زندگی درگذرند. واعظان مرگ را «زردان» یا «سیاهان» مینامند، اما میخواهم آنان را به رنگهای دیگر نیز به شما نشان دهم.
هستند هولناکانی که در درون خود ددی دارند و باید شهوتپرستی پیشه کنند یا کشتن نفس و نفسکشی نیز شهوتشان است. اینان هنوز انسان نیز نشدهاند، این هولناکان : بهل ترک زندگی را وعظ گویند و خود رخت بربندند. آنگاه هستند آنانی که روان مسلول دارند، اینان به دنیا نیامده روی به مرگ اند و شیفتهی آموزههای خستگی و گوشهگیری.
آرزوی مرگ دارند و برماست که آرزوشان را روا شماریم! زنهار از بیدار کردنِ این مردگان و شکستنِ این تابوتهای زنده!
تا به یک بیمار یا یک سالخورده یا یک جسد برمیخورند در دم میگویند: «زندگی باطل است!»؛ اما اینان تنها خود باطل اند؛ خود و چشمانشان که جز یک نما از هستی را نمیبیند. فرورفته در عمق افسردگی و آرزومند یک حادثهی کوچک که مرگ آوَرَد: اینگونه چشمبهراه اند و دندان بر هم میسازند.
… زندگی رنج است و بس، گروهی دیگر چنین میگویند و دروغ نمیگویند. پس کاری کن که کار تو پایان گیرد! کاری کن که پایان گیرد این زندگانی که رنج است و بس! و آموزهی فضیلتتان این باد: «خود را بکش! خود را بدزد!». [پیشین، صص 57-58]
نیچه از برای آنکه شوپنهاوریسم، بودیسم و مسیحیت را کنار زند، میباید عناصر پایهایشان را کنار زند؛ اما عناصر پایهایشان کدام اند؟
این عناصر زیاد نیستند، اما یک مورد هم نیستند. یکی از آنها «دلسوزی» است و از همین رو است که نیچه علیه دلسوزی است. در کل نیچه علیه ارزشهای پیشین است و باور دارد که عمدهی ارزشهای پیشین – فعلی – ارزشهایی مسیحیافلاطونی هستند و همینها اند که بدبینی یا صورتِ منفعلِ نیهیلیسم را پدیدآوردهاند. شوپنهاور در ظاهر مسیحی نبود، اما پیشزمینهی ذهناش – پایههای فکریاش – مسیحی بود!