شوپنهاور چه دیدگاهی به خودکشی داشت؟

شوپنهاور بیش از آنکه ناماش با ایدهآلیسم گره خورده باشد، بیش از آنکه ناماش با بحثهای ژرفاش پیرامون ناخودآگاه گره خورده باشد، ناماش گرهخورده با بدبینی است. بسیاری از کسانی که چندان شوپنهاور نخواندهاند و جستهوگریخته خوانده یا شنیدهاند که او بدبین بوده، فکر میکنند که بسیار بر خودکشی و از این جهان خارجشدن تأکید کردهاست، این در حالی است که او خودکشی را به نحوی متافیزیکی رد کردهاست. من در ادامهی این نوشتار مروری بر بحث شوپنهاور پیرامون خودکشی در کتاب اصلیاش خواهم داشت.
مثلاً مقدمه
شوپنهاور جهانمان را دوتایی میکند – در راستای اندیشهی کانت – و بسیاری از ستوناهای فلسفهاش را بر همین جهانِ دوتایی استوار میکند. من در کل در نوشتارهایی که پیرامون اندیشهی شوپنهاور منتشر کردهام بارها به بحث شوپنهاور در جدا کردنِ جهان فینفسه و جهان پدیداری اشاره کردهام؛ در اینجا نمیخواهم به بحث شوپنهاور در این باب بپردازم. همینقدر بگویم که در راستای جادهی کانت گام میزد، هرچند که تغییراتی در اندیشهی کانت میداد. او بر این باور بود که جهانی راستین فرای جهانی که ما ادراک میکنیم وجود دارد. او این جهان را «فینفسه» میدانست. در جلد نخستِ کتاباش یعنی کتاب جهان همچون اراده و تصور، او این جهان فینفسه را «اراده» میدانست. بحث شوپنهاور در مورد اراده بحثی مفصل است، اما در کل اراده یعنی خواست. او باور داشت که این اراده یا خواست از طریق ایدههای افلاطونی تجلی کردهاست.
بهعنوان مثال ما انسانها تجلیِ اراده در ایدهی انسان هستیم و سایر چیزها هم به همین شکل. در کل ما همه ارادهای هستیم که در جهان پدیداری تجلی کردهاست. در جهان پدیداری اصل دلیل کافی برقرار است. اصل دلیل کافی چهار صورت دارد که البته من در نوشتار «شوپنهاور در کتاب ریشهی چهارگان اصل دلیل کافی چه میگوید» به آنها پرداختهام.
مرگ از نگاه شوپنهاور همواره با ماست و در کل مرگ هدف زندگی است. او میگوید زندگی مرگی است که هر آن به تعویق میافتد، اما دستآخر این مرگ است که غلبه میکند. زندگی ما همچون ساعت شنی است و زمانی که شنها از بالا به پایین بیایند، مرگ از راه میرسد. هر لحظه که زندگی میکنیم مرگ را لحظهای دیگر به تعویق میاندازیم. مرگ همچون هیولایی است که طعمهاش ما هستیم، اما او پیش از آنکه طعمهاش را بخورد مقداری با آن بازی میکند، دستآخر خوردنِ طعمهاش قطعی است. آن زمانی که مرگ در حال بازی با طعمهاش است، آن زمان همین زندگیِ کوتاهِ ماست. اما مرگ از نگاه شوپنهاور به معنی نابودشدن تمام و کمال نیست. مرگ موجب میشود که ما از جهان پدیداری به جهان راستین یا همان جهان فینفسه برویم. در جهان راستین، دیگر «من» وجود ندارد و به کل میپیوندیم.
نکتهی دیگری که باید قبل از رسیدن به بحثمان در مورد شوپنهاور و خودکشی به آن اشاره کنم این است که جهان در نگاه شوپنهاور جهانی منفی است که بهتر بود هیچوقت به آن نمیآمدیم. این جهان سراسر رنج است و بدبختی در آن نصیبمان میشود. در این حال، شوپنهاور برآن است که خودکشی در چنین جهانی امری بیهوده است!
شوپنهاور و خودکشی
شوپنهاور برآن است که کارهایی که ما انجام میدهیم همه در راستای تأیید اراده اند. این اراده در واقع همان خواست است، آیا لحظهای هست که در ما خواستی وجود نداشته باشد؟ ما همواره خواست داریم، خواست خوردن، خواست نوشیدن، خواست رابطهیجنسی برقرار کردن، خواست لذتبردن، خواست تنوعداشتن، خواست مسافرت، خواست مهاجرت، خواست آزادی و … .
اینها همه ناشی از اراده بهمثابهی شئ فینفسه اند. اما شوپنهاور برآن است ما حتی مواقعی که حس میکنیم خواست نداریم هم باز خواستِ خواست داریم و از همین است که ملول میشویم. نمیتوانیم یکجا بمانیم و مدام باید یک یا چند خواست داشته باشیم تا حوصلهمان سرنَرَود. در واقع در قرون گذشته عمدهی مردم درگیر کارهای روزمره برای تحصیلِ غذا و آب و نیازهای پایهای بودند، از این رو کمتر به معنای زندگی فکر میکردند و کمتر حوصلهشان سرمیرفت؛ اما امروز که خصوصاً در غرب با انبوه کالا مواجه ایم، وضع اقتصادی اکثر انسانها متوسط به بالاست و خلاصه مردم درگیر نیازهای روزمره نیستند، ملال سربرآوردهاست. انسانها عمدتاً حوصلهشان سررفته و همین است که موجب شده یا پوچی زیاد شود یا این که کارها و سرگرمیهای جدید سربَرآورَد. در کل همین است پایهی اندیشهی شوپنهاور در مورد آونگبودنِ زندگی. او میگوید زندگی همچون آونگیست میان رنج و ملال. زمانی که خواست در ما هست، رنج داریم و زمانی هم که خواست در ما نیست ملال! اما چرا زمانی که خواست در ما هست رنج داریم؟ برای پاسخ این پرسش ارجاعتان میدهم به نوشتار «شوپنهاور و بدبینی». آنجا توضیح دادهام. لطفاً نوشتار شوپنهاور و بدبینی را بخوانید و سپس بازگردید به همین قسمت تا توضیح دهم چرا شوپنهاور خودکشی را نفی میکند.
خب تمامی اینها را گفتم تا به اینجا برسم که از نگاه شوپنهاور زندگیمان مدام تأیید اراده است و همین اراده است که رنج را به همراه دارد. از این رو رستگاری ما که همان فراغت از رنج باشد در این است که اراده را انکار کنیم. یکی از کارهایی که ممکن است در راستای انکار اراده جلوه کند «خودکشی» است؛ اما شوپنهاور برآن است که خودکشی بهمثابهی انکار اراده نیست بل بهمثابهی تأیید اراده است.
او مینویسد:
خودکشی – یعنی متوقفساختن خودخواستهی پدیدار فردی – با انکار ارادهی زندگی … تفاوت زیادی دارد. [آرتور شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، برگردان رضا ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1393، ص 389]
خودکشی اصلاً انکار اراده نیست بل تأیید اراده است. کسی که خودکشی میکند در واقع میگوید زندگی را میخواهم، اما نه این مدل زندگی را. این در حالی است که راهحل شوپنهاور برای رهایی از رنج زیستن این است که اصلاً زندگی به طور کل یعنی اراده انکار شود. انکار اراده را من در نوشتاری مجزا خواهم گفت، اما همینقدر بگویم که انکار اراده از نگاه شوپنهاور یعنی انکار لذات زندگی، این در حالی است که خودکشی بهمعنای انکار رنجهای زندگی است.
کسی که خودکشی میکند کاری نمیکند جز آنکه خودخواهی میکند. او میگوید رنجهای دیگران همه به دَرَک، خود-ام را نجات میدهم. اما او نجات نیافته بلکه صرفاً از پدیدار فردی تبدیل به شیفینفسه شدهاست. در بالا گفتم که مرگ خارجشدن از پدیدار فردی و پیوستن به همان ارادهی کلی است که پسِ پشتِ این جهان پدیداری قرار دارد!
خود شوپنهاور با زبانی گویا در این باره توضیح میدهد:
خودکشی نه نوع، که صرفاً فرد را انکار میکند. پیش از این دریافتهایم که چون زندگی همواره برای ارادهی زندگی قطعی و رنجْ ذاتیِ زندگی است، خودکشی – یا استهلاک خودخواستهی پدیداری منفرد – عملی یکسره باطل و نابخردانه است، زیرا شیفینفسه بر اثر آن متأثر نمیشود، درست همانطور که رنگینکمان با وجود تغییر سریع قطراتی که آن را در لحظه حفظ میکنند ثابت باقی نمیماند. [پیشین، ص 390]
این در حالی است که با انکار اراده – یعنی همان شیفینفسه – مستقیم آن را متأثر میکنیم!
سخن آخر
به این نکته اشاره میباید کنم که شوپنهاور برآن است که عمدهی استدلالهایی که پیش از او در رد کردن خودکشی وجود داشته استدلالهایی اخلاقی از سوی مذهبیها بودهاست، اما او برآن است که انسان حق بدن خود را دارد و از این رو استدلال او برای طرد خودکشی استدلالی اخلاقی همچون استدلالهای پیشین نیست، بل استدلالی متافیزیکی است.
فارغ از این بحث، پرسش دیگر این است که خب اگر حتی خودکشی چارهی کارمان برای رهایی از رنج زیستن نیست، پس یعنی هیچ راهحلی نیست؟
من در بالا گفتم که راهحل شوپنهاور «انکار ارادهی زندگی» است. اما این انکار غیر از خودکشی است. البته یک نوع خودکشی وجود دارد که شبیه به انکار ارادهی زندگی است و شوپنهاور هم مخالفتی با آن ندارد. من بهزودی در نوشتاری مجزا پیرامون این نوع خودکشی و در کل راهحل شوپنهاور یعنی انکار ارادهی زندگی خواهم نوشت.
- همچنین بخوانید: نیچه علیه شوپنهاور