انسان عامی کیست و بهچهسان میتوان عامی نبود؟

آنچه که در ادامهی این نوشتار میآید بحثی بسیار مختصر پیرامون عامیهاست. البته که میتوانم بسیار طولانی در این باب بنویسم، اما به دلایلی در ادامه بسیار مختصر – و در واقع اشارهوار – به این موضوع میپردازم. انسان عامی کیست و انسانی که نمیخواهد عامی باشد چه میتواند کرد؟
انسان عامی کیست؟
انسان عامی هماره پذیرندهای عالی است. او هرآنچه که از سنت به او دادهاند را بیکموکاست میپذیرد و توانایی نپذیرفتن و فراتر رفتن از آن را ندارد. او هیچ شک نمیکند و برآن است که هرآنچه که هست صحیح است. او رسوم جامعهاش را – یا لااقل رسومی که شبکههای اجتماعی در حلقاش کردهاند را – میپذیرد و درصدد است که نه رسوم جامعه بل خود را تغییر دهد. اگر تطابقی میان افکار او و آنچه که رسم است نیست، نه مشکل از آنچه که هست بل مشکل از اوست و از این رو او میبایست افکار پوسیدهاش را – یا بهتر است بگویم افکار اشتباهاش را – تغییر دهد.
انسان عامی – فیالمثل – در موتورهای جستوجو سرچ میکند:
آجیل شب یلدا شامل چیست؟
او حتی از برای جزئیات نیز در پی این است که از پیش چه از برایاش تعیین کردهاند!
انسان عامی هیچ از عامیبودناش فراری نیست و گاه حتی تأکید دارد که انسان میباید عامی باشد. او هیچ فراری نیست از اینکه آقا بالا سر نداشته باشد؛ بسیار آسان از طریق صندوقها ابزاری مییابد برای تعیینکردن آقابالاسر-اش. انسان عامی هیچزمان در این اندیشه نمیرود که چرا هیچزمان مطالعه نمیکند! انسان عامی هیچزمان شک نمیکند که از چه رو بدون آنکه ذرهای در باب چیزی مطالعه داشته باشد، بیآنکه اندکتفکری در باب چیزی کرده باشد، در باب آن نظر میدهد و دیگران را نصیحت میکند؟
انسان عامی جادهی زندگیاش را هماره دیگران برایاش تعیین میکنند. انسان عامی هم میتواند مسیر زندگیاش را از سنت بگیرد و هم از آنچه که میتوان مد روز-اش نامید. او گاه از آنکه از مد روز عقب مانده دچار استرس میشود. انسان عامی اگر بداند مبل خانهاش تطابقی با مد روز ندارد مضطرب میشود و از اینجا و آنجا درصدد میشود تا منبعی دستوپا کند که مبلها را عوض کند و از اضطراب جداماندگی از مد روز رهایی یابد.
انسان عامی اندکی هم که شده از شخصیتاش خارج نمیشود و کمدی اینجاست که آنچه که از شخصیتاش برمیآید و برآناش میکند که بر طبق آن انجام دهد را حقیقت میانگارد و هیچزمان با خود نمیگوید که این کاری که کردم یا میکنم را کِی سنجیدم و آیا واقعاً میشد غیر از این عمل کرد؟
فلسفهی زندگی انسان عامی در سادهترین حالت ممکن است. او از رنج گریزان و در پی لذت است. حال این فلسفهی ساده هر بار و در هر دوران و در هر مکان لباسی جدید به تن میکند، اما زیر لباس همان لذت و رنج اند که نقشی اساسی ایفا میکنند.
انسان عامی بر اساس همین لذت و رنج، بر اساس شخصیتاش و البته بر اساس جو زمان و مکان، در کسری از ثانیه وقایع را داوری کرده و واکنش نشان میدهد. اگر دزدیای صورت میگیرد، او میداند که در چنین وضعیتی میباید واکنش X را نشان داد. اگر ویدئویی از یک ماجرای اتفاقافتادهی مشهورشده در شبکههای بهاصطلاح مجازی منتشر میشود، او نیک واقف است که میباید واکنش Y را نشان دهد و دکمهی انتشار پست یا انتشار دیدگاه را فشار دهد. اگر خبری از آن سوی جهان یا از این سوی ایران منتشر شود، او اطمینان دارد که واکنش Z را میباید نشان دهد.
خلاصه انسان عامی در سادهترین حالت است، در پیشبینیپذیرترین صورت. انسان عامی سوژهای عالی از برای خیمهشببازی است و از همین رو تا تاریخ بوده و هست – و احتمالاً خواهد بود – آنان که جریان امور را در دست دارند، هماره برنامه میریزند و میچینند و از طُرُقِ مختلف مغز این انسانهای عامی را در دست میگیرند. آنان که جریان امور را در دست دارند، البته که انسانهای عامی را «فرد» نمیبینند و همواره از آنها با نام «توده» یاد میکنند!
بدِ قصه اینجاست که این «توده» – که زمانی لوبیا و گندم و جو باج میداد تا اربابِ دهکده یا فئودال روستا به او اجازهی نفسکشیدن دهد – در دنیای امروز بسیار تغییر کرده و وضعیت زندگیاش کاملاً متفاوت از سدههای پیشین است؛ لیکن هنوز هم «توده» جمعی از انسانهای عامی است و بهسادگی آنان که جریان امور را در دست دارند، مخشان را کار میگیرند و اتفاقاً امروز کارگرفتن مخِ این افراد بسیار سهلتر از گذشته است؛ چرا ;I هم ابزارهای سادهتری در دست اند – اینترنت و تلویزیون و سایر رسانهها – و هم آنکه اعتمادبهنفس «توده» افزایش یافتهاست. «توده» در دنیای امروز خود را آگاه میپندارد و بارها از زبان بسیاریشان شنیدهایم که مردم ما قدرت تشخیص دارند و … . همین اعتمادبهنفس فزونیگرفته کار دستشان میدهد، چهآنکه آنکس که اعتمادبهنفس دارد احتیاط کمتری هم دارد.
انسانِ عامی خودخاصپندار کیست؟
اما فارغ از انسان عامی معمولی، نوعی دیگر از انسان عامی وجود دارد که برآن است عامی نیست و خود را انسانی خاص میبیند، لیکن در بهترین حالت یک انسان عامیِ خودخاصپندار است.
انسان خودخاصپندار همان انسان عامی است که لرزشی به خود داده و یک گام از عامیها فاصله گرفتهاست؛ اما چنان عامی است که همین یک گام در نظر-اش صدها گام جلوه میکند و دیر یا زود به نصیحتکردن عامیها مشغول میشود.
انسان خودخاصپندار زمانی که از حقیقتِ موجود انسانهای عامی فاصله میگیرد، بلافاصله حقیقتی دیگر مییابد و به آن میچسبد و حقیقتِ انسانهای عامی را مورد تمسخر قرار میدهد. از نظرگاه انسان خودخاصپندار، انسانهای عامی احمق اند و اوست که توانسته با هوش سرشار-اش از آنها فاصله گیرد و مسیری تازه از برای زندگیاش پیش گیرد.
دکارت و جریان پس از او بهترتیب انسان خودخاصپندار و دوران خودخاصپندار اند. دکارت اندکشکی کرد و سوژهای فارغ از زمان و مکان آفرید، سوژهای که از دردهای جسمی – از نگرانیهای روزمره – فارغ است و کنار بخاری مینشیند و میاندیشد و هستیاش همین اندیشیدن است. سوژهای که دیگر همچون گذشته نمیاندیشد و بهمثابهی انسانی خودآگاه هرآنچه که هست را تحلیل میکند و به نتیجهی نهایی – به حقیقت غایی – میرسد.
سوژهی دکارتی، انسان خودخاصپندار، خیلی سریع از حقیقت سیراب میشود. این انسانِ عامیای که صرفاً در تخیلاش از عامیها فاصله گرفته، پس از مطالعهی چند کتاب وارد دنیایی جدید میشود و از آنجا که هماره خود را با عامیها قیاس میکند، احساس برتر بودن میکند و رفتهرفته غروری وجود-اش را میگیرد و مدتی بعد ممکن است به سیگار کشیدن روی آوَرَد و عکس نویسندهها را به اتاقاش بزند و از غمِ زیستن در این جهان در کنار رجالهها سخن بگوید.
دوران پسادکارتی نیز دورانیست که کاملاً سازگار با انسان خودخاصپندار است. این دوران امیدها میآفریند و زندگی بشر در پرتو اندیشیدن را «خوب» توصیف میکند و راه را بسیار هموار از برای آنچه که «خوشبختی» نامیدهاند-اش میبیند.
انسانِ عامی خودخاصپندار گمان میبَرَد که تماماً از سنت رهایی میتواند جست و این قدرت را دارد که بر حسب «خود» و افکار خویش بسازد زندگی آینده را، بسازد فلسفهی فکریاش را. انسان خودخاصپندار اعتمادبهنفسی بسیار دارد، چهآنکه آدمی سطح خویشتن را هماره در نسبت به غیرخویشتن درمییابد و انسان خودخاصپندار چون هماره در حال قیاس خود با عامیهای اطرافاش است، خود را بالاتر میبیند و از این رو اعتمادبهنفسی عجیب میگیرد.
آوای رمه هنوز در تو هست …!
آوای رمه هنوز در تو طنینافکن است و آنگاه که میگویی: «مرا دیگر با شما وجدانی یگانه نیست»، در این گفته شکوهای و دردی هست. بنگر، این درد هنوز زادهی همان وجدان یگانه است و واپسین فروغِ آن وجدان هنوز بر محنتات پرتوافکن است.
فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت، برگردان داریوش آشوری، نشر آگه، تهران، 1387، ص 75.