
شوپنهاور و بدبینی | چرا شوپنهاور بدبین بود؟
اگر قرار بود فهرستی تهیه و برای هر فیلسوف صرفاً یک کلمه به کار برده شود، بهاحتمال بسیار زیاد اکثر پرکنندگان فهرست جلوی نام شوپنهاور لغت «بدبین» را مینشاندند. خود شوپنهاور هم در کتاب اصلیاش، جهان همچون اراده و تصور، چند بار از لفظ «بدبین» استفاده میکند و آن را نسبت به «خوشبینی» ارجح میداند. هر کسی هم که تا کنون مقدار کمی از شوپنهاور خوانده یا شنیده باشد، احتمالاً دربارهی بدبینی شوپنهاور چیزهایی به گوشاش خورده و چیزهایی خواندهاست. در این نوشتار – در این راستا – به موضوع شوپنهاور و بدبینی خواهم پرداخت و برای کسانی که آشنایی خیلی زیادی با فلسفهی شوپنهاور ندارند خواهم گفت که چرا شوپنهاور بدبین بود؟
انسان همچون تجلی اراده
پیش از رسیدن به بحث شوپنهاور پیرامون بدبینی، میباید مروری کلی بر بحث او در باب «اراده» داشتهباشیم.
شوپنهاور از بحث کانت در تقسیم جهان به دو جهان نومن و فنومن – یا شئفینفسه و پدیدار – پیروی میکرد. کانت باور داشت که واقعیت بهخودیخودْ به چنگ آدمی نمیآید، چرا که واقعیت از پس شهودات حسی – مکان و زمان – و همچنین مقولات ذهن به آدمی میرسد و بنابراین آنچه که ما انسانها به آن دسترسی داریم، خود چیز نیست بلکه پدیداری از آن است. اصلاً «[زمان و مکان] تنها تا آنجا به برابرایستاها [= ابژهها] مربوط میشوند که همچون پدیدارها نگریسته آیند ولی نه اینکه شیهای فینفسه را بازنمایند» [کانت، 1362: 118]. شوپنهاور هم چنین باوری دارد، با این تفاوت که او بهجای مقولات دوازدهگانهی کانت، صرفاً یک مقوله که همان علیت باشد را میپذیرد. او برآن است که کار فهم فقط و فقط ارجاع معلول به علتاش است که البته این کارکرد جلوهها و ظواهر متفاوتی به خود میگیرد و در شرایط مختلف به گونههای مختلف عمل میکند. او البته تعریفی جالب از علیت به دست میدهد مبنی بر اینکه «… اگر یک حالت جدید از یک یا چند عین واقعی پدیدار شود، باید حالت دیگری بر آن مقدم بوده باشد تا حالت جدید بهنحوی منظم و به عبارت دیگر، هرچند بار که حالت اول سر بزند، از پی آن بیاید. حالت اول علت و حالت دوم معلول نامیده میشود» [شوپنهاور، 1398: 40].
شوپنهاور برآن است که زمان و مکان و حتی علیت در خارج از ذهن ما نیستند، بل این ذهن ماست که آنها را بر دادههایی که از طریق حواس وارد ذهن میشوند بار میکند و واقعیتی زمانمند و مکانمند به ما تحویل میدهد. او میگوید بار کردن یا در واقع تحمیلکردن این صورتها توسط ذهن به دادههای خام حواس – به خصوص حواس لامسه و بینایی – توسط قوهی فهم کل فرآیندی است که برای ادراک صورت میگیرد.
اگر این گونه باشد – که از نگاه شوپنهاور اینگونه است – ادراک جهان خارج بدون استفاده از مفاهیم صورت میگیرد و به همین سبب است که شوپنهاور ادراک جهان بیرونی را «ادراک شهودی» مینامد. این قوهی فهم که کار-اش فقط استفاده از علیت و در واقع فراهمآوردن علتی برای معلولی است، نه فقط در انسان بل در تمامی موجودات آلی – حتی پستترین و سادهترین موجودات – وجود دارد، اما ازآنجاکه فهم کارکرد-اش مقدم بر هر نوع تجربه است، ما انسانها اصلاً از کارکرد آن آگاه نمیشویم. در واقع اوضاع به شکلی است که همانطور که کار قلب پمپاژ کردن خون است و ما از آن خبر نداریم و هیچ ربطی به ارادهی ما ندارد، کار فهم که در «مغز» است نیز همین است و ما نیز نقشی در آن نداریم.
به عنوان مثال ما اصلاً نمیفهمیم که توپ بیلیاردی که میبینیم یا در دست میگیریم را این فهم ماست که به صورت گرد قرمز در زمان، در مکان، سفت و … تجسم میکند، نه آن که توپ بیلیارد بهخودیخود آن گونه باشد. در واقع « … ابتدا خود فهم باید جهان عینی را خلق کند، زیرا این جهان نمیتواند از بیرون شستهرفته و از طریق حواس و مدخلهای اندامهای حاسه به درون سرهای ما قدم بگذارد. لذا حواس چیزی جز مصالح خام را فراهم نمیکنند و فهم اول از همه این مصالح را میپردازد و به درک و دریافت عینی از یک جهان مادی تحت سلطه قوانین تبدیل میکند و این کار را هم به وسیلهی صورتهای محضی که پیشتر شرح داده شدهاند یعنی به وسیلهی مکان و زمان و علیت انجام میدهد. بنابراین ادراک شهودی تجربی روزمرهی ما عقلی [= ذهنی] است» [شوپنهاور، 1398: 59].
اما – لااقل در جلد نخست کتاب جهان همچون اراده و تصور – شوپنهاور بهخلاف کانت، راهی برای یافتن شئفینفسه معرفی میکند. او میگوید که راهی هست که بیواسطه بدانیم که شئفینفسه چیست و آن راه دروننگریست. جسم آدمی را به دو طریق میتوانیم نگریست. نخست همچون عینی در میان اعیان که تابع شهودات حسی و مقولهی فهم است، و دوم «به طریقی کاملاً متفاوت نیز دادهمیشود، یعنی بهعنوان آنچه بیواسطه بر همهکس آشکار میگردد و با لفظ اراده مورد اشاره قرار میگیرد» [شوپنهاور، 1393: 118].
اراده، که واژهی انگلیسی آن Will و آلمانیاش Wille است، از نگاه شوپنهاور معنایی گسترده دارد و گاه شوپنهاور آن را با معانی مختلف به کار میگیرد، اما یکی از معناهای اراده که به کار بحث ما میآید، خواست است که شوپنهاور باور دارد ذات آدمی و حتی ذات جهان است. در دروننگری بیواسطه، آدمی درمییابد که «عمل اراده و فعالیت جسم دو حالت متفاوت نیستند که بهشکل عینی شناخته شده و با قید علیت مرتبط باشند، اینها در رابطهی علت و معلولی قرار نمیگیرند، بلکه یک چیز واحد اند» [شوپنهاور، 1393: 119].
اما، و نکته اینجاست، آنچه در بدن بهصورت بیواسطه تجربه میشود، همان چیزی است که در سایر پدیدارهای جهان تنها بهصورت غیرمستقیم و از بیرون قابل مشاهده است. بدن، به تعبیر شوپنهاور، «عالم صغیر» است، نمونهای فشرده از آنچه در مقیاسی کلان در سراسر جهان جاری است. از همینجا، شوپنهاور به قیاسی متافیزیکی دست میزند. اگر بدن من، که خود بخشی از جهان است، در ذات خویش اراده باشد، دلیلی وجود ندارد که سایر پدیدارهای جهان ذاتی متفاوت داشتهباشند. جهان نیز، همانند بدن، صورتهای گوناگون عینیتیافتگی همان حقیقت واحد است. از این منظر، جهان «عالم کبیر» است، گسترش همان نیرویی که در بدن فردی بهصورت مستقیم تجربه میشود: «خوانندهای که با من همراه شدهباشد، درخواهد یافت که آن بهخودیخود کلید شناخت هستی درون کل طبیعت میشود، چرا که وی هماکنون آن را به همهی پدیدارهایی که پیشرویاش قرار میگیرند تسری میدهد، البته نه همچون پدیدار خود-اش هم در شناخت مستقیم و هم در شناخت غیرمستقیم، بلکه تنها در شناخت غیرمستقیم، و ازاینرو صرفاً بهطریقی یکجانبه و تنها بهعنوان تصور. وی نه فقط در آن پدیدارهایی که کاملاً شبیه به پدیدار خود او هستند، یعنی در آدمیان و جانوران، همان اراده را بهعنوان ماهیت درونیشان تشخیص خواهد داد، بلکه تأمل مداوم او را بهسوی تشخیص نیرویی سوق میدهد که در گیاه جوانه میزند و نمو میکند، نیرویی که در واقع بلور بهواسطهی آن شکل میگیرد، نیرویی که آهنربا را بهسوی قطب شمال میچرخاند، نیرویی که آدمی از طریق تماس با فلزات مختلف با آن مواجه میشود، نیرویی که در تمایلات ترکیبی ماده بهعنوان دفع و جذب، انفصال و اتحاد، ظاهر میشود و سرانجام جذابه، که با نیروی فراوان در سراسر ماده عمل میکند، و سنگ را بهسوی زمین میکشد و زمین را بهسوی خورشید؛ وی تشخیص خواهد داد که تمامی اینها تنها در پدیدار تفاوت دارند، اما بهلحاظ ماهیت درونیشان یکسان اند. وی همهی آنها را بهعنوان آنچه بیواسطه و بهشکل بسیار درونیتر و بهتر از هر چیز دیگر بر وی معلوم میشود، و آنجا که نمودی بارزتر داشتهباشد، اراده نام میگیرد، تشخیص خواهد داد. تنها این کاربرد تأمل است که دیگر اجازه نمیدهد در پدیدار متوقف شویم، بلکه ما را بهسوی شیفینفسیه رهنمون میشود. پدیدار یعنی تصور، و نه چیزی بیشتر. هر گونه تصور، از هر نوع که باشد، و هر گونه عین، پدیدار است، اما تنها اراده است که شئفینفسه است» [شوپنهاور، 1393: 127-128].
اما ارادهای که شوپنهاور از آن سخن میگوید، ارادهی آگاه یا ارادهی اخلاقی انسان نیست. این اراده، کور، پیشاعقلانی و بیغایت است، نیرویی که بیوقفه خود را در سطوح مختلف طبیعت، از نیروهای فیزیکی تا حیات آلی و کنش انسانی، متجلی میسازد. عقل، اندیشه و آگاهی نه منشأ این اراده بلکه ابزارها و نمودهای ثانوی آن اند.
در کل، متافیزیک شوپنهاور به این جمعبندی میرسد که همان نسبتی که میان اراده و بدن برقرار است، میان اراده و جهان نیز وجود دارد. جهان بهمثابهی تصور، عرصهی پدیدارهاست، و جهان بهمثابهی اراده، حقیقت درونی و مشترک همهی آنها. این گذار از تجربهی درونی بدن به تفسیر کل جهان، جسورانهترین و در عین حال بنیادیترین حرکت فلسفی شوپنهاور است. نتیجه این است که ذات آدمی «اراده» است و اراده هم خواستی کور است، خواست و خواست و خواست.
اما رنج آدمی در این جهان، درست از همینجا ناشیست، از اینکه ذات انسان خواست است.
اراده همچون بنیان رنج
در کتاب جهان همچون اراده و تصور، واژهی «رنج» جزو پرتکرارترین واژگان کتاب است. جهان از نظرگاه شوپنهاور مکانیست که زندگان در آن رنج میبرند و درد میکشند و دستآخر میمیرند. او بارها در کتاباش اذعان میدارد که «زندگی ذاتاً سراسر رنج است» [شوپنهاور، 1393: 308]. رنج از نگاه شوپنهاور در این جهان بسیار زیاد و نقطهی مقابل آن، لذت، بسیار کم است و ترازو بهطرزی بسیار شدید در سمت رنج سنگینتر است.
او در عباراتی صریح در باب زیادبودن رنج در این جهان، در جلد نخست کتاب جهان همچون اراده و تصور، مینویسد «اگر متحجرترین و سنگدلترین خوشبینان را به میان بیمارستانها، درمانگاهها و به اتاقهای جراحی ببریم، و از میان زندانها، و شکنجهگاهها، و بردهخانهها، و از فراز میدانهای نبرد و اعدام عبور دهیم، اگر تمامی گوشههای تاریک رنج را – مکانهایی را که نگاه خیرهی خونسردانه به آنها ممکن نیست – به او نشان دهیم و سرانجام، اگر بگذاریم تا به درون سیاهچال اوگولینو که زندانیان در آن از گرسنگی جان میدادند نگاه کند، او بهتر بهروشنی میبیند که این «احسن عوالم ممکن» چگونه دنیایی است» [شوپنهاور، 1393: 322].
شوپنهاور برآن است که «هرگونه ارادهورزی (یعنی همان خواستن) ناشی از نیاز، نقص و لذا ناشی از رنج است» [شوپنهاور، 1393: 204].
سخن شوپنهاور این است که اگر انسان چیزی را بخواهد، چون آن چیز را نداشته، آن را خواسته و چون در واقع از وضعیت کنونی خود راضی نیست، خواهان نبود وضعیت کنونی و رسیدن به وضعیتی شده که نقص وضعیت کنونی را برطرف سازد. ازاینرو هر خواستی، هر ارادهورزیای، ناشی از فقدان، ناشی از عدم رضایت و بنابراین رنج است. اما خواست، ذات انسان است و از این رو انسان همواره در رنج است. به سخن خود شوپنهاور «در ازای میلی که برآورده میشود دستکم ده میل دیگر باقی میمانند که ارضا نمیشوند» [شوپنهاور، همان] و از اینرو «… سرشت آدمی شامل این واقعیت میشود که ارادهی وی تقلا میکند، خشنود میشود، مجدداً به تقلا میپردازد و همینطور الی آخر» [شوپنهاور، 1393: 263].
شوپنهاور در بحثاش درباب وجود رنج در جهان، که البته بحثیست بسیار گسترده و پرطولوتفصیل، صرفاً روی خواستن چیزها متمرکز نمیشود و اتفاقات پس از خواستن چیزها توسط انسان را هم بررسی میکند. فرض کنید شما X را میخواهید — و دیدیم که همین خواست X از نگاه شوپنهاور موجب رنج بود — اما پس از خواستن X دو حالت ممکن است اتفاق افتند: نخست آنکه به X دست یابید، و دوم آنکه به X دست نیابید. جالب است که از نگاه شوپنهاور هر دو حالت رنجآور است. ابتدا حالت عدم دستیابی به مقصود را مرور کنیم.
فرض کنید در بیابان هستید و سوز آفتاب بر گردن و سر و صورتتان میتابد و مغزتان را داغ کردهاست. تشنگی چنان زیاد شده که حتی آب دهانتان هم به ته کشیده و نمیتوانید حتی یک قطره هم که شده تشنگیتان را با قورتدادن آب دهانتان برطرف سازید، اینجاست که خواهان آب میشوید. یعنی در شما خواست «آب» وجود دارد که در واقع همان خواست رفع تشنگی است. همین خواست است که از نگاه شوپنهاور برابر است با فقدان و البته برابر با نارضایتی و بنابراین رنج است. اما اگر در بیابان خواهان آب باشید و به آب دست پیدا نکنید، که احتمالاً هم نمیکنید، باز باید رنج ببرید. در چنین وضعیتی رنج مضاعف میشود، از یک سو، رنج ناشی از خواستن [یعنی رنج ناشی از نیاز]، و از سوی دیگر، رنج عدم دستیابی به مقصود.
شوپنهاور برآن است که در اَکثر اوقات در زندگی اَکثر قریببهاتفاق انسانها چنین وضعیتی برقرار است و انسانها مدام بهدنبال چیزها هستند، لیکن بدانها نمیرسند و از اینرو رنج مضاعف میبرند.
اما فرض کنید که در بیابان، از فرط خواست در رنج هستید ولی این بار به مقصود میرسید و آب را پیدا میکنید و میتوانید از خواست آب و از رنج تشنگی رهایی یابید. اینجاست که شوپنهاور میگوید وقتی یک میل ارضا میشود، میل یا میلهای دیگر از راه میرسند و اینگونه میشود که فرآیند خواستن و نیاز به ارضای خواسته تکرار میشود. اما شوپنهاور انکار نمیکند که در برخی مواقع، و خصوصاً در طبقهی مرفه جامعه، خواستی مشخص وجود ندارد. فرض کنید شخصی در ناز و نعمت زندگی میکند و تمامی نیازهای روانی و جسمیاش را توانسته ارضا کند. در چنین شخصی که خواستها ارضا شدهاند، یک کسالت عظیم سربرمیآورد، کسالتی که شوپنهاور آن را «ملال» مینامد. این شخص حوصلهاش سر میرود، نمیداند چه کند، نمیداند از چه طریقی وقت خود را سر کند.
البته افراد افسرده تا حدودی چنین وضعیتی دارند. آنها نیز به چیزی میلی ندارند، نیاز به ارضای خواستی ندارند و ازاینرو در گوشهای کز میکنند. شوپنهاور میگوید در چنین وضعیتی – یعنی وضعیتی که انسان خواست مشخصی ندارد – ملال سربرمیآورد و ازاینرو حتی در چنین وضعیت بیخواستیای هم اوضاع خوب نیست و نمیتوان انسان را خوشبخت دانست. بنابراین بهطور خلاصه میتوان گفت که «بنیان هرگونه ارادهورزی نیاز و نقصان، و لذا درد است و از این رو بنا به نفس ماهیت و خاستگاهاش ناگزیر از درد است. از سوی دیگر، اگر فاقد مقاصد ارادهورزی شود، آن هم به این خاطر که با یک ارضای بسیار آسان مجدداً و بهیکباره از آنها محروم میشود، خلأ و کسالتی هولناک بر آن مسلط میشود، بهعبارتی دیگر خود وجود و هستی آن برایاش باری تحملناپذیر میشود. از این رو، حیاتاش همچون آونگی میان درد و کسالت به عقب و جلو نوسان میکند، و در واقع اینها سازندههای نهایی آن اند. … پس از آنکه انسان تمامی دردها و عذابها را به جهنم حواله کرد، برای بهشت چیزی جز کسالت نماند» [شوپنهاور، 1393: 309].
اما واقعاً چرا آنزمان که انسان در ظاهر خواستی مشخص ندارد و میلی بسیار به یک چیز معین در او نیست، حوصلهاش سر میرود و ملال گریباناش را میگیرد؟ قضیه از این قرار است که در اینجا ردپای اراده تعیینگر است. انسان در ظاهر خواست ندارد، اما در پس پشت یک خواست دارد: خواست خواستن. انسان میخواهد که یک خواست داشتهباشد، یک خواست معین، میخواهد که میلی به چیزی داشتهباشد، یک میل معین، اما میبیند که به چیزی میل ندارد و اینجاست که آزار میبیند.
اما رنج آدمی تماماً به این محدود نیست که خواست دارد، یا به خواست نمیرسد یا میرسد، بلکه خواست دیگر موجودات نیز موجب میشود که آدمی رنج بکشد.
توضیح آنکه شئفینفسهی شوپنهاوری در موجودات آلی بهصورت «ارادهی زندگی» متجلی میگردد. ازاینرو هر موجود زندهای خواهان آن است که زنده بماند و البته این خواست اوی فردی نیست، بلکه اراده است که از این طریق به خود عینیت میبخشد. اما هر موجودی برای زندهماندن به یک سری شرایط اساسی و اولیه نیاز دارد، از جمله هوا، آب و غذا [البته این شرایط اساسی و اولیه برای تمامی موجودات یکسان نیستند، اما نیاز به شرایط برای تمام موجودات یکسان است]. در کنار این نیازهای اولیه، نبود گزینههای مناسب برای تأمین این نیازها در دنیای غیر آلی، موجب شده که موجودات آلی، خصوصاً موجودات بالاتر، برای فراهمآوردن شرایط اولیهی زندگیشان تا حد زیادی به دیگر موجودات آلی نیاز داشته باشند. گفتم «موجوداتِ بالاتر» – بهتر است توضیح دهم که شوپنهاور گیاهان را سطحیترین موجودات آلی میداند و پس از آنها موجودات تکسلولی و آبزی و جانوران خاکی و سپس انسان را در سلسلهمراتب موجودات میبیند.
مثلاً انسان برای زندهماندن به خوردن آهن و چوب نمیپردازد، بلکه در بهترین و مهربانترین حالت گیاهان را میخورد، ببر برای زیستن به خوردن گوشت موجوداتی همچون گوزن و گورخر و آهو نیاز دارد و به همین منوال. این یعنی کار جهان هم رنجآور است و موجودات جهان بهسبب این کار جهان میباید با رنج بمیرند.
هزاران خوک را در محلی تنگ و تاریک نگه میدارند و در کثیفترین جا جمع میکنند و در یک روز و ساعت معین برای آنکه گوشت مصرفی چند نفر را تأمین کنند، به وحشیترین شکل جلوی چشم آنها سرشان را میبرند. مرغها را در قفس کردهاند و پیرمردی آرام و خونسرد به قفس نزدیک میشود تا یکی از آنها را انتخاب کند، انتخاب برای اینکه سر او بریده شود تا او بتواند ناهار باقالیپلو با جوجهکباب زعفرانی بخورد. پس از انتخاب مرغ، در قفس باز میشود و ثانیههای پایانی زیستن مرغ در این جهان سرعت بیشتری میگیرد، گردن مرغ را میزنند و سپس کارد را روی آن میگذارند. در چند ثانیه خون مرغ میریزد و زندگی خفتبار او نهایتاً با تبدیلشدن به یک وعده غذای مصرفی یک خانواده به پایان میرسد.
در دامپروری صنعتی دنیای امروز، گاو ماده را در گوشهای گذاشتهاند و مدام باردار-اش میکنند و بهمحض بارداری، گوساله را از او جدا میکنند و در طی این مدت هم، بارها و بهکرات شیر-اش را میدوشند. گوساله را به محلی تنگ میبرند تا تکان نخورد و گوشتی نرم داشتهباشد و در همان مدتزمان اولیهی زندگیاش، سر-اش را میبرند تا گوشت نرم گوساله وارد بازار شود.
اما به جنگل و جایی که دمودستگاه تمدن شکل و ظاهر ماجرا را تغییر نداده برویم، جایی که زور حکمفرماست، جایی که در کمتر از یک دقیقه آهویی که در آسایش مشغول خوردن غذا بود، توسط پلنگ ربوده میشود و خیلی سریع با درد فراوان وارد معدهی فراخ پلنگ میگردد. در این راستا شوپنهاور در جلد دوم کتاب جهان همچون اراده و تصور مینویسد «یونگهان نقل میکند که در جاوه به دشت پهناوری رسیده که سرتاسر آن پوشیده از استخوان بوده، و وی گمان میکند آنجا حتماً عرصهی نبردی بوده. اما آن استخوانها، استخوانهای لاکپشتهای غولپیکری بودند که پنج پا طول و سه پا عرض و همانقدر ارتفاع داشتند. لاکپشتها از دریا به آنجا میآیند تا تخم بگذارند، و آنجا گرفتار سگهای وحشی میشوند، سگها لاکپشتها را به پشت برمیگردانند و پوستهی زیر شکمشان را از هم میدرند و گوشتشان را زندهزنده میخورند. اما بعد اغلب پلنگی از راه میرسد و به سگها حمله میکند. حال، این همه رنج هزاران و هزاران بار و سال از پی سال تکرار میشود. پس این لاکپشتها برای این به دنیا میآیند. اما به چه گناهی باید گرفتار چنین عذابی شوند؟ مقصود از کل این نمایش وحشت چیست؟ تنها پاسخ این است که ارادهی زندگی خود را به این ترتیب عینیت میبخشد» [شوپنهاور، 1393: 821–822].
این وضعیت در دنیای مدرن امروزی صرفاً برای حیوانات جنگل اتفاق نمیافتد، بل در کل جهان هم اوضاع چنین است. کشورهای قدرتمند خون کشورهای ضعیفتر را میمکند و در خود کشورها هم بهسبب سیستم اقتصادی – سیاسی حاکم، از جمله نئولیبرالیسم، انسانها خون انسانهای دیگر را میمکند تا سودی بیشتر برای خود حاصل کنند. دنیای انسانهای مدرن چندان بهتر از حیواناتی که در جنگل زندگی میکنند نیست، صرفاً شکل و ظاهر ماجرا فرق میکند.
این مکیدن خون انسانها توسط انسانها هم در زمان صلح و هم در زمان جنگ اتفاق میافتد. در طی تاریخ انسان که بنگریم مدام جنگ میبینیم، مدام نزاع برای موضوعات مختلف. در قرن بیستم هم که دو جنگ جهانی و چندین جنگ کوچکتر میان کشورهای مختلف اتفاق افتاد و در این قرن هم مدام سایهی جنگ هستهای بر سر افراد کل جهان است.
خلاصه آن که «این جهان آوردگاه موجودات رنجکشیده و محنتزدهای است که صرفاً با دریدن یکدیگر به هستی خود ادامه میدهند. از اینرو هر جانور درندهای، گور زندهی هزاران جانور دیگر است و بقای نفساش زنجیری از مرگهای عذابآور» [شوپنهاور، 1393: 1019].
لذتی در جهان نیست
البته این ادعا را نمیتوان چنین صریح به شوپنهاور نسبت داد که «هیچ لذتی در جهان نیست». سخن او این است که اولاً لذت در جهان بسیار کمتر از رنج است و ثانیاً لذت امری ایجابی نیست، صرفاً سلبی است و این رنج است که ایجابی است. یعنی آنکه رنج نبود لذت نیست، بلکه لذت رهایی از رنج است. اما چرا؟ چون «ما درد را احساس میکنیم، اضطراب و ترس را احساس میکنیم، اما بیدردی و رهایی از اضطراب و امنیت و آرامش را نه. میل را همچون تشنگی و گرسنگی احساس میکنیم؛ اما همین که این میل برآورده میشود، همچون لقمهی غذایی که بلعیده شد، دیگر تأثیری بر احساسات ما ندارد. … تنها درد و نیاز میتوانند به شکل ایجابی احساس شوند؛ و بنابراین علناً خود را آشکار میکنند؛ خوشی، برعکس، صرفاً سلبی است» [شوپنهاور، 1393: 1013].
اما شوپنهاور برای بد نشان دادن جهان گام دیگری هم برمیدارد و میگوید حتی اگر لذت زیادی هم در جهان وجود داشته باشد، باز به هیچروی نمیتوان میان لذت و دردی که در جهان است — میان خوشی و رنجی که گریبان انسانها و جانوران را میگیرد — توازنی ایجاد کرد، زیرا «… لزومی ندارد در این باره بحث کنیم که آیا میزان شر در جهان بیشتر است یا خیر؛ زیرا صرف وجود شر تکلیف را مشخص میکند، زیرا شر هرگز بهواسطهی خیری که همراه آن است یا در پی آن میآید پاک نمیشود، و در نتیجه هرگز خنثی نمیشود: «هزار خوشحالی کوچک یک الم را جبران نمیکند». زیرا خوشحالی و لذت هزاران نفر هرگز غم و عذاب مرگ یک نفر را از بین نمیبرد؛ و خوشحالی فعلی من رنجهای قبلیام را خنثی نمیکند» [شوپنهاور، 1393: 1014].
سخن آخر
بحث را با مطرحساختن موضوع «شوپنهاور و بدبینی» آغاز کردم و گفتم که در این نوشتار خواهم گفت که چرا شوپنهاور بدبین بود. دو دلیل اصلی او — یعنی وجود سرشار رنج و عدم وجود سرشار لذت — را مطرح ساختم و استدلالهای هر یک را نیز تبیین کردم. اینگونه است که شوپنهاور جهان را بد میبیند. اما او به همینها اکتفا نمیکند بلکه حکم میدهد که بهسبب چنین بودن جهان، «اگر انسان را به چشم موجودی بنگریم که هستیاش نوعی مجازات و کفاره است، آنگاه او را بهحق و صحیحتر میبینیم.» [شوپنهاور، 1393: 1018] یا همچنان حکم میدهد که «بهتر بود وجود نداشتیم» [شوپنهاور، 1393: 1014].
در آخر آنکه شوپنهاور بهسبب وضع جهان حکم به خودکشی نمیدهد و بیان میدارد که خودکشی صحیح نیست، البته نه از لحاظ اخلاقی بلکه از لحاظ متافیزیکی. راهحل او برای زیستن در جهانی با این همه درد و رنج، «انکار اراده» است. از طریق لینک زیر به نوشتار «رد خودکشی» از نگاه شوپنهاور سر بزنید و سپس به سروقت نوشتاری بروید که در آن پیرامون راهحل شوپنهاور برای زیستن در این جهان نوشتهام:
منابع استفادهشده
آرتور شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، برگردان ر. ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1393.
آرتور شوپنهاور، ریشهی چهارگان اصل دلیل کافی، برگردان ر. ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1398.
امانوئل کانت، سنجش خرد ناب، برگردان م.ش. ادیب سلطانی، تهران، نشر امیرکبیر، 1362.



