یادداشت‌ها

بن‌بستِ گریز از شبِ عزلت

شبْ سنگین‌تر از همیشه روی اتاق افتاده‌است، چنان‌که انگار تاریکی فقط بیرون پنجره نیست، درون فکر هم هست، درون این پرسش‌‌های تمام‌ناشدنی‌ای که گریبان‌ام را گرفته‌اند. تنهایی بسیار به آدمی فشار می‌آورد و هم‌زمان وسوسه‌ات می‌کند که او را – تنهایی را – دور اندازی یا لااقل بخشی بزرگ از آن را به‌‌کناری افکنی، اما اوضاع به این سادگی‌ها نیست. آدم گاه به این فکر می‌کند که وقتی می‌گوید «باید به دل بنشیند»، دقیقاً از چه حرف می‌زند؟ کدام دل؟ کدام خواستن؟ مگر این دل، خودْ انباری از صداهای دیگران نیست؟ صدای مادر، پدر، فیلم‌ها، ترانه‌ها، خاطره‌ها، زخم‌ها، تنهایی‌ها، رسانه‌ها، کتاب‌ها! مگر نه این‌که سال‌ها چیزی را آهسته‌آهسته درون آدم کاشته‌اند و حالا خیال‌ا‌ش این است که این میل از خود او روییده‌است؟ ناگهان کسی از راه می‌رسد و چیزی درون‌اش می‌لرزد و او اسم‌اش را «عشق» یا «به‌دل‌نشستن» می‌گذارد، بدون آن‌که بداند دقیقاً کدام تصویر قدیمی، کدام کمبود فراموش‌شده، کدام رؤیای بی‌صاحب در او بیدار شده‌است.

البته آن‌ها که مطمئن‌تر اند، آن‌ها که نمی‌گویند «به دل‌ام نشست» بل با قاطعیت می‌گویند «من می‌دانم چه می‌خواهم»، انگار فهرستی در جیب‌شان دارند از ویژگی‌هایی که باید در دیگری پیدا شود. مهربانی، شعور، زیبایی، عمق، آرامش، استقلال یا هر اسم دیگری که انسان برای نجات‌دادن خود اختراع کرده‌است، اما از کجا می‌شود مطمئن بود؟ چه کسی گفته این ویژگی‌ها درحقیقت همان چیزهایی اند که روحِ آدم را نجات می‌دهند؟ «او» که این‌سان می‌اندیشد که «طرف مقابل‌ام می‌باید ویژگی‌هایX،Y و Z را داشته‌باشد»، چه‌اندازه، با چه متر و معیاری اندیشیده که به X و Y و Z رسیده‌است؟ همچنین، «او» از کجا می‌تواند دریافت که «دیگری‌»اش، طرف مقابل‌اش، این ویژگی‌ها را دارد؟ آدم‌ها مگر در چند نگاه شناخته می‌شوند؟ مگر نه این‌که هر انسانْ اتاقی تاریک است که سال‌ها طول می‌کشد تا گوشه‌ای از آن روشن شود؟ چه‌بسیار زمان‌ها که درست آن‌هنگام که فکر می‌کنی کسی را فهمیده‌ای، تازه غربتِ واقعی‌اش آغاز می‌شود.

اما مسئله ترسناک‌تر نیز می‌تواند شد، چرا که شالوده‌ی ویژگی‌های X، Y و Z که «او» حکم به «بایدبودن‌»شان در دیگری داده‌است، «خود اوست». انتخاب‌ها‌ی‌اش روی یک فرض پنهان بنا شده‌اند و آن این‌که «من خود را می‌شناسم»، این‌که من می‌دانم چه کسی هستم و بر اساس همین شناخت، می‌توانم تشخیص دهم چه کسی برای من مناسب است. اما اگر تمام این سال‌ها اشتباه کرده‌باشد چه؟ اگر آن ویژگی‌هایی که فکر می‌کرد دارد، صرفاً داستانی بوده‌باشند که برای تحمل‌کردنِ خود ساخته‌است چه؟ اگر روزگاری دریابد که آن آدمِ آرام، عمیق، وفادار یا جسوری که گمان می‌کرد هست، هرگز وجود نداشته چه؟ یا شاید وجود داشته، اما فقط برای مدتی کوتاه، به‌سانِ نوری که لحظه‌ای روی دیوار افتاده و بعد خاموش شده‌است!

حتی اگر «او» دانسته که چه کسی‌ست و تغییر هم نمی‌تواند کرد، از کجا می‌داند که آن‌که یافته‌است و ویژگی‌های X، Y و Z را داراست، تغییر نمی‌کند؟ آدم‌ها مگر ثابت می‌مانند؟ مگر روحْ سنگ است؟ شاید کسی را برای چیزی دوست داشته‌باشی که چند سال بعد دیگر در او وجود ندارد. شاید روزی بیدار شوی و ببینی انسانی که کنار-ات خوابیده، همان چهره را دارد، همان صدا را، همان چشم‌ها را، اما دیگر آن آدم سابق نیست – شاید ترسناک‌تر از همه این باشد که خود-ات هم دیگر آن آدم سابق نیستی. این‌سان است که دو غریبه، کنار هم، در سکوت، دراز کشیده‌اند، اما صرفاً با خاطره‌ی کسانی که زمانی بوده‌اند.

*****

شب هم‌چنان سنگین می‌گذرد و حتی نمی‌دانم این‌همه تردید نشانه‌ی فهمیدن است یا نشانه‌ی ناتوانی از زندگی‌کردن، اما این را نیک می‌دانم که هرچه بیش‌تر به درون می‌روم، «خواستن» مبهم‌تر می‌شود، انگار انسان، در تمامی عمر، دست کسی را می‌گیرد که حتی مطمئن نیست خودِ اوست.

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو | چو پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
guest
0 دیدگاه

این‌ها را هم بخوانید

دکمه بازگشت به بالا