
مسئلهی دشوار آگاهی از نظرگاه دیوید چالمرز
زامبی فلسفی نه خون میخواهد، نه گوشت انسان میخورد و نه از قبر بیرون میآید، او دقیقاً شبیه من و شماست، با یک تفاوت سرنوشتساز و آن اینکه هیچ تجربهای ندارد. همین تفاوت، بنیان یکی از مهمترین استدلالهای فلسفهی معاصر را شکل دادهاست، استدلالی مشهور توسط دیوید چالمرز.
مسائل آسان و مسئلهی دشوار آگاهی
برای چالمرز، آگاهی تنها با یک مسئله روبهرو نیست. این واژه به پدیدههایی گوناگونی اشاره دارد که هرکدام نیازمند تبیین هستند، اما برخی آسانتر از برخی دیگر اند. او از تمایزی بنیادین سخن میگوید، از تمایز میان «مسائل آسان» و «مسئلهی دشوار» و مینویسد که
مسائل آسان آگاهی آنهایی هستند که به نظر میرسد مستقیم در معرض روشهای استاندارد علوم شناختی قرار دارند، روشهایی که به موجب آنها یک پدیده بر حسب سازوکارهای محاسباتی یا عصبی تبیین میشود. مسائل دشوار آنهایی هستند که به نظر میرسد در برابر آن روشها مقاومت میکنند.
به این ترتیب، میتوان گفت که – برای نمونه – وقتی میپرسیم مغز چگونه محرکهای محیطی را تشخیص میدهد، یا چگونه اطلاعات را یکپارچه میکند، یا چگونه حالات ذهنی را قابل گزارش میسازد، یا چگونه تفاوت میان بیداری و خواب را ایجاد میکند، همهی این پرسشها از سنخ مسائل آسان هستند. البته منظور این نیست که پاسخدادن به آنها آسان است، بل بدین معنا که میدانیم برای یافتن پاسخ باید چه کنیم، باید سازوکار عصبی یا محاسباتی مسئول آن پدیده را پیدا کنیم. اینکه این یافتن یک یا دو قرن کار تجربی دشوار را بطلبد، مسئلهای نیست، مسئله این است که راه روشن است.
اما مسئلهی واقعاً دشوار آگاهی، جای دیگری است. این مسئله به «تجربه» مربوط میشود. چالمرز جملهای از توماس نیگل، فیلسوف آمریکایی، نقل میکند که برای هر موجود آگاه، «چیزی هست که باشد». من که به سیب سرخ نگاه میکنم، فقط مجموعهای از پردازشهای عصبی را پشت سر نمیگذارم، بلکه «حس سرخی» را نیز تجربه میکنم. این حس درونی، این کیفیت ذهنی، همان چیزی است که چالمرز آن را «تجربه» یا «تجربهی آگاهانه» مینامد و سپس میپرسد «بهطور گسترده توافق وجود دارد که تجربه از یک بنیاد فیزیکی برمیخیزد، اما ما هیچ تبیین خوبی از اینکه چرا و چگونه چنین برمیخیزد نداریم. اصلاً چرا پردازش فیزیکی باید به یک زندگی درونیِ غنی منجر شود؟ به نظر میرسد که از نظر عینی نامعقول باشد که چنین شود، و با این حال میشود».
او سپس میگوید همین است که مسئلهی دشوار آگاهی است.
*****
چالمرز در ادامه خواهان است که نشان دهد چرا مسائل آسان آسان اند و مسئلهی دشوار دشوار. او استدلال میکند که مسائل آسان به «کارکردها» مربوط میشوند. کارکرد یعنی یک دستگاه چه نقشی در تولید رفتار ایفا میکند. برای تبیین یک کارکرد، کافیست سازوکاری را نشان دهیم که آن کار را انجام میدهد. این روش در سراسر علوم جواب داده است. از نگاه چالمرز، برای تبیین ژن، نشان میدهیم دیانای چگونه اطلاعات وراثتی را ذخیره و منتقل میکند. برای تبیین زندگی، نشان میدهیم موجودات چگونه تولید مثل و سوختوساز میکنند. برای تبیین یادگیری، نشان میدهیم مغز چگونه خود را با اطلاعات جدید تطبیق میدهد. علم در تبیین کارکردها استاد است.
اما آگاهی از جنس کارکرد نیست. فرض کنید همهی کارکردهای مرتبط با دیدن یک سیب قرمز را کامل تبیین کردهایم، یعنی نور به چشم میخورد، مخروطهای شبکیه تحریک میشوند، سیگنال به بخشهای بینایی مغز میرود، مغز شکل و رنگ را تشخیص میدهد و در نهایت من میگویم «سیب قرمز میبینم». اما پس از این تبیین کامل، هنوز یک پرسش بیپاسخ باقی میماند و آن اینکه چرا همهی این پردازشها با «حس سرخی» همراه است؟ تبیین کارکردها، این پرسش را بیپاسخ میگذارد. چالمرز میگوید « این پرسش فراتر، پرسش کلیدی در مسئلهی آگاهی است. چرا همهی این پردازش اطلاعات «در تاریکی» و فارغ از هر حس درونیای انجام نمیشود؟».
این همان «شکاف تبیینی» است. در تبیین ژن چنین شکافی نداریم، اگر نشان دهیم دیانای اطلاعات را ذخیره و منتقل میکند، دیگر پرسشی باقی نمیماند. اما در آگاهی، همیشه پرسش «چرا حس میشود؟» باقی میماند.
زامبی فلسفی
اینجاست که رفتهرفته دیوید چالمرز بحث زامبی فلسفی را پیش شمیکشد. او میگوید یکی از راههای روشنتر دیدن این شکاف، آزمایش فکری زامبی فلسفی است. او مینویسد «زامبی فلسفی موجودی است که اتمبهاتم با یک موجود آگاه مثل من و شما همسان است، اما آگاه نیست. برخلاف زامبیهایی که در فیلمهای هالیوودی میبینیم، زامبیهای فلسفی از بیرون دقیقاً مثل انسانهای عادی به نظر میرسند، و رفتارشان از رفتار یک موجود آگاه قابل تمایز نیست. اما در درون، همه چیز تاریک است».
زامبیها واقعاً وجود ندارند، اما نکته این است که ایدهی آنها «منسجم» است، یعنی تناقض درونی ندارد. برخلاف «چهارگوش گرد» که محال است تصور شود، میتوانیم زامبی را تصور کنیم. این تصورپذیری، پیامد مهمی دارد و آن اینکه اگر بتوان جهانی را تصور کرد که از نظر فیزیکی عین جهان ماست اما آگاهی ندارد، آنگاه آگاهی با ضرورت مطلق از فیزیک پیروی نمیکند. یعنی فیزیک بهتنهایی برای پدیدآوردن آگاهی کافی نیست. چالمرز این را با استعارهی «خدایی که جهان را میآفریند» توضیح میدهد. اگر خدا فقط اتمها را درست کنار هم بگذارد، آیا جهان خودبهخود آگاهانه از کار درمیآید؟ به نظر میرسد پاسخ منفی است. خدا بعد از چیدن اتمها، باید «کار اضافهای» انجام دهد تا آگاهی را به جهان اضافه کند. این نشان میدهد آگاهی چیزی افزون بر فیزیک است و اینجاست که چالمرز نتیجه میگیرد که «فیزیکالیسم نادرست است».
تبیین غیرفروکاهنده
اگر تبیین فروکاهنده – تقلیل آگاهی به چیزهای فیزیکی – شکست خورده است، باید به سراغ گزینههای دیگر برویم. چالمرز پیشنهاد میکند، همان طور که در خود فیزیک هم گاه مجبور میشویم ویژگیهای بنیادین تازهای را به هستیشناسی اضافه کنیم، در مورد آگاهی نیز باید چنین کنیم. نمونهاش در تاریخ فیزیک است، آنگاه که ماکسول در قرن نوزدهم برای تبیین الکترومغناطیس، «بار الکتریکی» را بهعنوان یک ویژگی بنیادین تازه به فیزیک اضافه کرد. نمیشد بار را به مکانیک فروکاست. اما این به معنای پایان علم نبود، فقط به معنای گسترش دایرهی امور بنیادین بود. او مینویسد:
پیشنهاد من این است که یک نظریهی آگاهی باید تجربه را بهعنوان امری بنیادین بگیرد. میدانیم که یک نظریهی آگاهی نیازمند افزودن چیزی بنیادین به هستیشناسی ماست، زیرا همه چیز در نظریهی فیزیکی با نبود آگاهی سازگار است. شاید بتوانیم ویژگیِ کاملاً نوینی غیرفیزیکی بیفزاییم که تجربه از آن قابل استنتاج باشد، اما دشوار است ببینیم چنین ویژگیای چه میتواند باشد. به احتمال بیشتر، خود تجربه را به عنوان یک ویژگی بنیادین جهان، در کنار جرم، بار و فضا-زمان، خواهیم گرفت. اگر تجربه را به عنوان امری بنیادین بگیریم، آنگاه میتوانیم به کار ساختن نظریهای دربارهی تجربه بپردازیم.
به این ترتیب، پیشنهاد دیوید چالمرز این است که ما هم باید «تجربه» را بهمثابهی یک ویژگی بنیادین جهان قبول کنیم. در کنار جرم، فضا-زمان و بار الکتریکی، تجربه نیز در فهرست امور بنیادین قرار میگیرد. آنگاه میتوانیم قوانین بنیادینی وضع کنیم که رابطهی میان تجربه و فرایندهای فیزیکی را توصیف کنند. این قوانین را چالمرز «اصول روانشناختی-فیزیکی» مینامد. مثلاً «هرگاه مغز در وضعیت فیزیکی مشخصی قرار گیرد، تجربهی مشخصی پدید میآید». این اصول، پل تبیینیِ میان فیزیک و آگاهی را خواهند ساخت.
این دیدگاهْ نوعی دوگانهانگاری است، اما دوگانهانگاریای که خود چالمرز آن را «دوگانهانگاری طبیعتگرایانه» مینامد، دوگانهانگاریای که عرفانی و روحباور نیست و همچنین و در تضاد با علم نیست. فقط به فهرست چیزهایی که جهان از آنها ساخته شده، یک مورد اضافه میکند و به ما امکان میدهد بدون انکار واقعیت آگاهی، آن را به شکلی نظاممند مطالعه کنیم.
سخن پایانی
شاید دیوید چالمرز در نهایت درست بگوید، شاید هم نه، شاید روزی علم اعصاب بتواند نشان دهد که تجربهی آگاهانه نیز چیزی جز محصول فرایندهای مغز نیست، اما حتی اگر با نتیجهی او موافق نباشیم، ارزش کار-اش در این است که پرسشی را دوباره به مرکز فلسفهی ذهن بازگرداند، پرسشی که نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت.
منبع من برای نگاشته این نوشتار مختصر، مقالهی خود چالمرز است:
David J. Chalmers, “Facing Up to the Problem of Consciousness,” Journal of Consciousness Studies, Vol. 2, No. 3 (1995), pp. 200–219.



