فلسفهمقالاتِ آرش شمسی

مختصری در باب واحد فلوطین | فراتر از هستی

اگر از ما بپرسند بنیادی‌ترین پرسش متافیزیک چیست، شاید بی‌درنگ بگوییم «هستی چیست؟»، اما فلوطین از ما می‌خواهد یک گام عقب‌تر برویم و بپرسیم «آن‌چه هستی را ممکن می‌کند چیست؟». آیا خود هستی نیز نیازمند بنیادی عمیق‌تر نیست؟ در نقطه‌ای که اندیشه از هر تعین، از هر صورت و حتی از خود «بودن» عبور می‌کند، با مفهومی روبه‌رو می‌شویم که فلوطین آن را «واحد» می‌نامد. ادامه‌ی این نوشتار روی واحد در فلسفه‌ی فلوطین متمرکز است.

واحد از نظرگاه فلوطین

1- واحد هم‌چون اصل چیزها

«واحد همه‌چیز است و درعین‌حال هیچ‌یک از چیزها نیست؛ زیرا اصل و مبدأ همه‌چیز، نمی‌تواند خود آن چیزها باشد» [فلوطین، 1366: 681]. واحد فلوطین ورای همه‌چیز است و همه‌چیز از اوست، اما این تعریفی کافی و کاربردی از واحد فلوطین نمی‌تواند بود، لیکن جالب ماجرا این‌جاست که از برای به‌دست‌دادنِ تعریفی از واحد فلوطین، می‌باید به سروقت رساله‌ی پارمنیدس افلاطون رفت، همان رساله‌ای که در طی  تاریخ، جز نوافلاطونیان و برخی دیگر در دهه‌های اخیر، چندان اعتنایی به آن ننهادند و برخی دیگر آن را تمرینی در بحث و دیالکتیک دانستند، اما فلوطین و نوافلاطونیان توجهی ویژه بدان داشتند.

افلاطون در رساله‌ی پارمنیدس، در باب ایده‌ها بحث می‌کند و به‌یک‌باره بحثی  عجیب و دشوار پیرامون «واحد» برقرار می‌سازد. او از چند زاویه به «واحد» می‌نگرد و از زبان پارمنیدسِ پیر در این رساله، استدلال‌های گوناگون پیرامون هستی و چیستی واحد ابراز می‌دارد. در یکی از چند نگرشی که افلاطون در این رساله به واحد دارد، واحد فراتر از همه‌چیز می‌رود و حتی هستی ذیل آن قرار می‌گیرد. در بخشی از استدلال‌های پیچیده و پشت‌سرهمی که افلاطون از زبان پارمنیدس در این رساله مطرح می‌سازد، به نکته‌ای جذاب و البته عجیب می‌رسیم، جایی که افلاطون می‌نویسد: «… واحد نه «هست» و نه «واحد است»» [افلاطون، 1401: 1672].

این جملهْ در ظاهر بسیار عجیب ولی در باطنْ مبنای تمامی متافیزیک فلوطینی‌ست. توضیح آن‌که از نظرگاه افلاطون، هستی‌داشتن دقیقاً برابر با وحدت‌داشتن است. او در پارمنیدس می‌نویسد «اگر واحد نباشد، اصلاً هیچ‌چیز نیست [افلاطون، 1401: 1726]، و فلوطین هم در رساله‌ی نهم از انئاد ششم عین همین سخن افلاطون را می‌گوید: «… اگر یکایک اشیاء، واحد را از دست دهند، دیگر نمی‌توانند موجود باشند» [فلوطین، 1366: 1079]. این یعنی واحدْ شرطِ بودن چیزهاست، اما خود نامشروط است. بنابراین هرآن‌چه که هست، مشروط به واحد است و می‌توان گفت که واحد «شرط نامشروط» است. اما نکته‌ای که می‌باید در نظر داشت این است که وحدت‌داشتن از نظرگاه افلاطون، به‌معنای بهره‌وری از «واحد» است. یعنی این لپ‌تاپ که در روبه‌روی من است، به‌واسطه‌ی بهره‌وری از واحد، وحدت‌بخشی شده و از کثرتِ محض جدا گشته و مرزی با دیگران پیدا کرده و ازاین‌رو هستی دارد. هستی‌داشتن همان وحدت‌داشتن و همان مرزی با دیگران برقرارکردن است. این نکته‌ای‌ست که افلاطون در رساله‌ی سوفیست – با تفصیلی بیش‌تر نسبت به رساله‌ی پارمنیدس – روی آن تأکید می‌کند، رساله‌ای که در کنار رساله‌ی پارمنیدس، از محبوب‌ترین رسالات افلاطون نزد فلوطین و نوافلاطونیان بود.

افلاطون در سوفیست عیان می‌سازد که هستومندیْ نسبت‌مندی است. او خلاف ارسطو که جوهر را «در خود» می‌دید، باور داشت که هستی‌داشتن این‌همان با نسبت‌داشتن است. من‌باب توضیح باید این‌سان نگاشت که وقتی چیزی هست، بهره‌مند از «همان» است، یعنی چیزی همان است که هست. از باب مثال، الف را وقتی می‌گوییم که هست، از این‌همانی بهره‌مند است و ازاین‌رو در باب‌اش می‌توانیم گفت که «الف الف است»! این یعنی، بهره‌مندی از این‌همانی، همان متعین‌بودن است و متعین‌بودن چیزیْ نفی نیز هست. وقتی که الف را در الف‌بودن متعین می‌کنیم، می‌گوییم که ناالف نیست. افلاطون در رساله‌ی سوفیست از 5 جنس اعظم بحث می‌کند که برخی‌شان با هم می‌آمیزند و برخی نه. او  هستی، همان، غیر [= نیستی]، حرکت و سکون را به‌مثابه‌ی 5 جنس اعظم معرفی می‌کند و می‌گوید که حرکت و سکون چون ضد هم اند، با هم آمیخته نمی‌توانند شد، اما غیر یا نیستی را به‌مثابه‌ی ضد هستی معرفی نمی‌کند، بل‌که آن را به‌مثابه‌ی چیزی «غیر از هستی» معرفی می‌کند و می‌گوید: «هنگامی که سخن از «نباشنده» [= نیستی] می‌گوییم، مقصودمان ضد باشنده [= هستی] نیست، بلکه چیزی‌ست غیر از باشنده» [افلاطون، 1401: 1536]، بنابراین نه‌تنها مشکلی ندارد که آن‌ها با هم بیامیزند، بلکه به‌صراحت اذعان می‌دارد که «آن‌جا که علامت نفی به‌کار برده می‌شود، مقصود اثبات ضد نیست، بلکه اثبات چیزی یا صفتی‌ست جز آن‌چه نفی می‌گردد» [همان].

افلاطون

این یعنی هر نفی‎‌ای، خود به‌مثابه‌ی اثبات است و بنابراین برای متعین‌ساختن، برای هستی‌داشتن، به نفی یا نیستی نیاز است و این یعنی هستی از نیستی یا غیر بهره دارد و غیر هم از هستی بهره‌مند است. این‌جاست که می‌بینیم الف هست، یعنی الف الف است و این یعنی الف ناالف نیست و این یعنی هستی‌داشتن، یعنی وحدت‌داشتن یا بهره‌مند از واحد بودن و درعین‌حال یعنی متعین‌بودن و این یعنی غیر از چیزهای دیگر بودن. این‌جاست که افلاطون در رساله‌ی سوفیست از پارمنیدسِ فیلسوف فراتر می‌رود، چه‌آن‌که پارمنیدس گفته‌بود که نیستی نیست و نمی‌توان پذیرفت که نیستی هست باشد، اما افلاطون نشان می‌دهد که نیستی – نه نیستی مطلق بل نیستی نسبی یا غیر – بهره‌ای از هستی دارد.

خلاصه‌ی سخن آن‌که هستنده بهره‌مند از واحد است، چه‌آن‌که اگر وحدت‌بخشی در آن صورت نگرفته‌بود، کثرت محض بود و اصلاً به آن صفت هستنده نمی‌توانستیم داد، اما مسئله این‌جاست که هستنده‌بودن و بهره‌مند از واحد بودن، همواره یکسان نیست. یعنی نمی‌توان گفت که ایده‌ی هر چیزی که افلاطون به آن باور دارد، از لحاظ واحد بودن و هستنده‌بودن، برابر با روگرفت‌های آن ایده است که از ایده بهره‌مند است. مثلاً ایده‌ی انسان بهره‌مندی بیشتری از وحدت دارد تا انسان‌های جزئی، اما هر دو بهره‌مند از وحدت هستند، و گفتیم که همین که هستند یعنی بهره‌مند از وحدت اند، اما نه به یک اندازه. این‌جاست که به یک سلسله‌مراتب برخورد می‌کنیم، سلسله‌مراتبی از هستی که هر چه بالاتر می‌رویم، بهره‌مندی از وحدت بیشتر است و هرچه پایین‌تر می‌آییم، کثرت بیشتر می‌شود. در پایین‌ترین طبقه‌ی این سلسله‌مراتب، کثرت محض را می‌بینیم که کوچک‌ترین بهره‌ای از وحدت ندارد و از این رو «محض» است و این از نظرگاه فلوطین، «نیستی» است، چرا که برای هست‌بودن، نیاز به ولو مقدار کمی از «وحدت» است. اما در بالاترین طبقه‌ی این سلسله‌مراتب، برعکس «کثرت محض»، شاهد «وحدت محض» هستیم و این‌جا همان‌جاست که از ابتدای این نوشتار بودیم، یعنی همان واحد فلوطین که فراتر از هستی است.  اگر هم بپرسید که اصلاً چرا باید واحد محض باشد، باید به خاطر آورید که در بالا گفتم که از نظرگاه افلاطون و به تبع او فلوطین، اگر واحد محض نباشد، اصلاً هیچ‌چیز نیست و شرطِ هستی چیزی، بهره‌مندی از واحد است. فلوطین در رساله‌ی نهم از انئاد ششم – در همان جمله‌ی نخستین – می‌نویسد: «هر موجودی به علت «واحد» موجود است، اعم از جواهر که به‌معنی اصلی و راستین موجود اند و چیزهایی که به هر معنی دیگری موجود تلقی می‌شوند. اگر موجودی یک (= واحد) موجود نباشد، چه می‌تواند بود؟» فلوطین، 1366: 1077]. بنابراین می‌توان گفت که هر چیزی مشروط است به وحدت، اما واحد محض شرطِ بودن مشروط‌ها و خود شرط غیرمشروط است.

در هر حال، اکنون با توضیحاتی که داده شده تقریباً دریافته‌ایم که چرا واحد محض، فراتر از هستی است. دانستیم که برای هستی‌داشتن، نیاز به تعین و غیر است و تعین‌داشتن یعنی خود بودن و غیرخود نبودن و این همان کثرت است. باید کثرت باشد تا دریابیم که «الف» غیر از «ناالف» است. آن‌زمان که هستی «رابطه‌ای» باشد، میان خود و ناخود، میان «همان» و «غیر»، پس درعین‌آن‌که وحدت شرط هستومندی است – فراموش نباید کرد که وحدت شرط هستومندی است و نه آن که وحدت عین هستومندی باشد – کثرت نیز شرط است،  اما خود وحدت محضْ فاقد کثرت است و لذا می‌توان گفت که اصلاً وحدت محض فراتر از هستی است.

همچنین، در همین راستا، فلوطین در رساله‌ی سوم از انئاد پنجم می‌نویسد: «آن‌چه کثرتی در خود ندارد، بدین علت واحد نیست که از واحد بهره دارد، بلکه خود آن واحد است و همه‌ی آن چیزهای دیگر، وحدت خود را از آن کسب می‌کنند. [فلوطین، 1366: 707]. به این ترتیب، شرط بودن چیزها «واحد» است، اما واحد خود – چنان‌‌که در بالا گفته شد – «شرط نامشروط» است.

2- آزادی واحد

دیدیم که واحد حتی وجود یا هستی ندارد و این موردی‌ست که فلوطین بارها و در رسالات مختلف از انئادهای شش‌گانه‌اش روی آن تأکید دارد. واحد اصل است و فراتر از هر چیزی، همه‌چیز ذیل اوست و هستی، همه، برآمده از اوست. اما وقتی از «واحد» در دستگاه فلوطین عبور می‌کنیم، وارد یکی از دقیق‌ترین و پرظرافت‌ترین ساحت‌های متافیزیک او می‌شویم، اقنوم عقل. این‌جا دیگر با تاریکی فرارونده‌ی وحدتِ محض طرف نیستیم، بل با نخستین روشنایی هستی روبه‌رو می‌شویم.

اقنوم عقلْ نخستین صادر از واحد است، اما «صدور» را نباید زمان‌مند فهمید. نیز آن‌که همان‌گونه که خورشید نور می‌تاباند، واحد نیز از پُربودن محضْ سرریز می‌شود. این سرریز نخست، عقل است. به یاد آوریم که واحد کاملاً بسیط است، نه اندیشه دارد، نه متعلق اندیشه است، نه حتی می‌توان درباره‌اش گزاره‌ای ایجابی گفت، اما در اقنوم عقل، برای نخستین بار دوگانگی ظریفی پدید می‌آید، عقل هم عاقل است و هم معقول.

این‌جا اندیشیدن به معنای حقیقی آغاز می‌شود. عقلْ خود را می‌اندیشد و در همین التفات به خویش، تمایزی درونی پدید می‌آید، اندیشنده و اندیشیده. این تمایزْ همان آغاز کثرت است. پس عقلْ دیگر وحدت مطلق نیست، وحدتی‌ست که در خود تمایز دارد.

اقنوم عقل همان جایی است که صور یا ایده‌های افلاطونی حضور دارند. خود فلوطین با قاطعیت می‌نویسد که حق نداریم «… معقولات [= ایده‌ها] را بیرون از دنیای عقل بدانیم» [فلوطین، 1366: 723]. در واقع، فلوطین با الهام از افلاطون، عالم ایده‌ها را درون عقل جای می‌دهد، اما این ایده‌ها چیزهایی جدا از عقل نیستند، خود محتوای عقل اند.

در این‌جا هر صورت، هم خودْ هست و هم در نسبت با کل عقل معنا دارد. هیچ ایده‌ای منفصل و پراکنده نیست، همه در وحدتی زنده و ارگانیک درهم تنیده‌اند. اگر واحد فراتر از هستی است، عقل نخستین سطح هستی حقیقی است، هستیِ اندیشنده.

دیگر آن‌که عقل از واحد صادر می‌شود چون واحد را می‌نگرد. اما این «نگاه» نه حسی است و نه ارادی، بل نوعی التفات وجودی است. عقل در تمنای بازگشت به مبدأ خویش پدید می‌آید. چنان‌که توگویی نخستین آگاهی، از شوق دیدن واحد زاده می‌شود. پس عقل همواره رو به بالا دارد. نیز باید اضافه کرد که در اقنوم عقل، هنوز زمان وجود ندارد. اندیشیدن عقل، تدریجی نیست. عقل در یک آنْ تمام حقیقت را با هم دارد. هیچ «قبل» و «بعدی» در کار نیست. این‌جا جاودانگی به‌معنای حضور همزمان همه‌چیز است. زمان تنها در اقنوم بعدی، یعنی نفس، پدیدار می‌شود.

اما بحث‌مان در این نوشتار نه روی عقل بل روی واحد است و اگر به عقل اشارت رفت، از آن‌روست که به یکی از موارد مربوط به واحد یعنی آزادی ملزم‌کننده‌ی او اشاره کنم. توضیح آن‌که صدور عقل از واحد، هرچند همچون سرریز طبیعی و لازم است، در عمق متافیزیک فلوطین، ریشه در آزادی واحد دارد. واحد، چون حتی برتر از خیر و همچنین کامل است، هیچ اجباری از بیرون ندارد، هیچ‌چیز بالاتر از او نیست که او را وادار کند. او خودْ علت خویش است و طبیعت‌اش را خود تعیین می‌کند. او «نخستین است، نه نخستین به معنی ترتیب، بلکه نخستین به‌معنی قدرت و توانایی، و ازاین‌رو عدم آزادی در مورد او غیرقابل‌تصور است». [فلوطین، 1366: 1072]. همچنین اراده‌ی واحد با ذات‌اش یکی است، «خود او اراده‌ی اوست» [همان]. واحد «می‌خواهد» آن‌چه که هست و این خواستن نه انتخاب میان گزینه‌ها بل‌که خواستن ضروری و آزادانه‌ی طبیعت خویش است. در انئاد ششم، رساله‌ی هشتم، فلوطین تأکید می‌کند که صدور عقل از واحد این‌سان نیست که فرآیندی اتفاقی باشد بل «همیشه مطابق اراده‌ی خود اوست. این اراده نه خلاف خرد است و نه هدف‌اش چیزی دلبخواه یا خلق‌الساعه است» [فلوطین، 1366: 1069]. اصلاً خیربودن‌اش یعنی پخش خیر بدون کمبود. پس صدور از واحد نه صدور از روی اجبار خارجی که از آزادی کامل درونی ناشی می‌شود، آزادی‌ای که ضرورت خیر را «می‌خواهد» و خود را ملزم می‌کند. سرچشمه‌ی هستی – بنابراین – آزادی است، یعنی واحد از سر آزادیْ خود-اش را به سرریز ملزم می‌سازد. عقل، نخستین میوه‌ی این آزادی است.

اما فلوطین مگر نگفته‌بود که راجع‌به واحد نمی‌توان اندیشید و چیزی گفت؟ پس این‌همه که گفت چیست؟ او البته چندان تخطی نکرده از آن‌چه که گفته و با خودآگاهی پیرامون این قضیه می‌نویسد که «امیدوار این از این تقصیر ما چشم بپوشند که هر زمان می‌خواهیم درباره‌ی آن ذات برین سخن بگوییم، از روی اضطرار اصطلاحاتی به کار می‌بریم که خودمان به‌کاربردن آن‌ها را مجاز نمی‌شماریم، و بهتر آن است که در هر مورد هر اصطلاحی را به‌معنی تقریبی بفهمند» [فلوطین، 1366: 1063].

سخن پایانی

احتمالاً تا کنون مشخص شده که واحد را نمی‌توان گفت چیست، چه‌آن‌که واحد فاقد صورت است و «روح هرچه بیشتر به سوی چیزهای فاقد صورت پیش می‌رود، کم‌تر به شناختن آن‌ها توانا می‌گردد» [فلوطین، 1366: 1080].

اما می‌توان گفت که همه‌چیز از واحد است و عقل و نفس و ماده همه از او اند. دیگر آن‌که واحد هستی ندارد، چراکه تعین ندارد، او حد ندارد و حدداشتن را نیز برنمی‌تابد، چرا که هر حدداشتنی، عین کثرت است، درحالی‌که واحد به‌تمامی واحد است و کثرت در او راه ندارد. نیز آن‌که واحد نیک است، اما نه به‌خودی‌خود، بل «برای چیزهای دیگر که از او بهره‌ور می‌شوند نیک است» [فلوطین، 1366: 1087]، وگرنه او به‌خودی‌خود حتی فراتر از نیک است.

بیش از این چندان نمی‌توان گفت و آن‌چه که می‌توان گفت این است که « [واحد] عقل نیست، بلکه برتر از عقل است، زیرا عقل «چیزی» است درحالی‌که «او» چیزی نیست، بلکه پیش‌تر از هر چیزی است. هستی هم نیست، زیرا هستی دارای صورت هستی است، درحالی‌که «او» عاری از صورت است. ذات واحد چون مبدأ همه‌ی چیزهاست، خود او هیچ‌یک از چیزها نیست. بنابراین نه «چیزی» است، نه «چون»، نه «چند»، نه عقل، نه روح. نه متحرک است و نه ساکن، نه در مکان و نه در زمان …» [فلوطین، 1366: 1082]. جالب آن‌که ما حتی به او نمی‌توانیم «او» بگوییم، بلکه «همه‌ی نام‌ها که بدو می‌دهیم، تفسیر و بیان احساس و تجربه‌ای‌ست که ما خود پیدا می‌کنیم هنگامی که، به‌اصطلاح، به گرد او می‌گردیم، و گاه در نزدیکی او می‌مانیم و گاه به‌سبب دشواری‌هایی که در این راه هست از او به‌کلی دور می‌‌افتیم [همان].

منابع:

فلوطین، دوره‌ی آثار، برگردان م. ح. لطفی، تهران، نشر خوارزمی، 1366.

افلاطون، دوره‌ی آثار، برگردان م. ح. لطفی، تهران، نشر خوارزمی، 1401.

همچنین ببینید: شرح تمثیل غار افلاطون

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو | چو پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
guest
0 دیدگاه

این‌ها را هم بخوانید

دکمه بازگشت به بالا