تنهایی، ورطهی آگاهی تأملی و عمل همگانی
اکنون که در حال نگاشتنِ این واژگان ام، موسیقی زیر در حال پخش است:
جوانتر که بودم و فلسفیدن را آغازیدهبودم، بهیکباره چیزی میان من و دیگران افتاد، دیواری، مرزی، «ورطه»ای که راوی «بوف کور» از آن سخن میگفت، فاصلهای نامرئی اما بسیار سنگین. حسام چنان بود که انگار در یک سوی این شکاف ایستادهام و جهان آدمها در سوی دیگر جریان دارد، جهانی با یقینهای آماده، با پاسخهایی که پیش از پرسش متولد شدهبودند. آنها حرف میزدند، میخندیدند، داوری میکردند، و من فقط نگاه میکردم، با این احساس آزاردهنده که زبان مشترکی میانمان وجود ندارد و بدتر آنکه انگار نمیتواند داشت.
سپستر، با فرو رفتن در شکاکیت فلسفی، این ورطه بهتدریج رنگاش را باخت. شک، آن قدرت عجیب را داشت که همهچیز را همسطح کند. دیگر نه من برتر بودم، نه دیگری فروتر، نه دانستن از برایام فضیلت مطلق بود، نه ندانستن ننگ، توگویی اصلاً دانستن و ندانستن تَوَهُم اند و هیچیک وجود ندارند و وجود هم داشتهباشند، برتری بر یکدیگر نمیتوانند داشت. دریافتم که هیچ معیار نهاییای از برای ترجیح این زندگی بر آن زندگی، این باور بر آن باور وجود ندارد. همهچیز معلق شد و عملکردن دشوار، چهسان میتوانستم دریابم خیر چیست و شر کدام است تا بتوانم عمل کنم؟ اما اوضاع همواره بر این منوال نمانْد.
ورطه بازگشت، امروز – سالهاست – غالب انسانها برایام ناپذیرفتنی اند، جذاب نیستند، چیزی در آنها – نه همه – نیست که مرا به گفتوگو بکشاند. میل چندانی به ارتباط با آنها ندارم، چرا که اغلب «پیرو»اند، نه پیرو حقیقت، بل پیرو صدا، پیرو جمع، پیرو هرآنچه که بلندتر فریاد میزند یا امنتر جلوه میکند. تنهایی برایشان هراسآور است، تکافتادن لرزه بر اندامشان میاندازد و آرامش را در ضدتنهایی میجویند، نه صرفاً تنهایی بدن، بل تنهایی اندیشه، تنهایی اگزیستانسیال. ساده در جمع حل میشوند، اما همین هم از سر همدلی نیست بلکه از ترس است، از هراسِ اینکه چیزی از آنها باقی نماند.
اکثرشان سرشار از عقاید متناقض اند و گاه امروز به چیزی ایمان دارند و فردا به ضد-اش، بیآنکه حتی متوجه این چرخش شدهباشند. تأثیرپذیریشان شدید است، آن هم نه از استدلال که از فضا، از موج، از جمع. اگر از آنها بخواهی از یکی از باورهایشان دفاع کنند – نه دفاعی خطابی، بل دفاعی اندیشیده – چیزی برای گفتن ندارند، یا خشمگین میشوند، یا شوخی میکنند، یا موضوع را عوض میکنند؛ انگار باورها را برای زیستن انتخاب نکردهاند، برای تزئین گرفتهاند.
نیز میل به دانستن در آنها کمرنگ است و اگر هم هست، سطحی و ابزاری است. دانستنشان نه برای فهمیدن که برای سودبُردن است، سودگراییای عریان، بیشرم، بیپرده. باور دارند که همهچیز باید فایده داشتهباشد، حتی حقیقت، حتی اخلاق، حتی رابطه. دروغگفتن برایشان مسئلهای اخلاقی نیست، مهارتی اجتماعی است. در این میان، خودخواهی بهمانند ستون فقرات شخصیتشان عمل میکند، خودخواهیای که گاه پشت نقاب نوعدوستی و گاه پسِ شعارهای بزرگ پنهان میشود. حسود اند، رقیب اند، جهان برایشان میدان مسابقه است و به هر طریقی میخواهند بالا روند و همهنگام بالارفتنشان، دیگران را پایین کِشند. غرق در شعارهای موفقیت شدهاند و همواره درصدد اند که «بهترین نسخهشان» باشند و تقلاها کنند تا… .
*******
اما اقرار میباید کرد که من کاملاً بَری از آنچه که گفتم نیستم. اینگونه نیست که هرآنچه که در بالا نام بُردم را ندارم و من از برترین انسانهای تاریخ ام، نه، لیکن مسئله اینجاست که ازآنجاکه هماره بیمِ آن داشتهام که همان عیوبی که در دیگران میبینم در من نیز لانه کردهباشند، هرگاه در کسی سطحینگری، پیروی از جمع، تناقضگویی، خودفریبی، سودجویی و هرآنچه که در بالا نام بردم میدیدم، یکی از واکنشهایام بازگشت به خویشتن بود. از خود میپرسیدم آیا من هم، هرچند در صورتی ظریفتر و پنهانتر، گرفتار همین کاستیها نیستم؟ و اگر هستم، چه اندازه در کاستنِ این کاستیها کامیاب بودهام؟
زیستنام در این سالیان چنان بوده که گویی در تکتک لحظههایام ناظری خاموش بر فراز سر-ام ایستادهاست، موجودی بیچهره اما سختگیر که لحظهای چشم از کردار و گفتار و اندیشهام برنمیدارد. هر تصمیمام را محک میزند، هر انگیزهای را بازمیکاود و هر رضایت آسانی را با پرسشی تازه برهم میزند.
این مراقبت دائمی – هرچند گاه فرساینده و طاقتکاه است – از بنیادیترین شیوههای زیستنام شدهاست. بسیار اندک پیش آمده که یارای آن داشتهباشم که با آسودگیْ خود را به جریان امور بسپارم، برعکس، تقریباً هر خواست، هر داوری و هر تصمیمام، از صافی تردید و بازبینی گذشتهاست. کوشیدهام اگر ضعفی را در خود مییابم، آن را از میان بردارم و اگر توان ریشهکنکردناش را ندارم، دستکم از شدت آن بکاهَم. این البته نه از آن روست که به پاکی مطلق باور داشتهباشم، بل از آن روست که نمیخواستم بیآنکه بدانم، به همان چیزی بدل شوم که سالها از آن گریختهام [اما گریختن از چیزی مگر نه آن است که آن را بد بدانی؟ من حتی در بددانستنِ چیزها هم راسخیت ندارم، ولی چه میتوان کرد؟ از آن مواردی که نام بردمشان، سعیکردهام با استدلالهای نزدیککننده به حقیقت، استدلالهای احتمالی، تنفر داشتهباشم].
البته این خودنظارتی همواره ثمرهای خوشایند نداشتهاست. چهبسیار رخ داده که همین میل به وارسی مداوم، مرا از عمل بازداشتهاست. آنهنگام که دیگران با اطمینانی شگفتانگیز تصمیم میگیرند، سخن میگویند و پیش میروند، من همچنان درگیر سنجش انگیزهها و پیامدها بودهام. در حالی که آنان با سبکی و بیتکلف در جهان حرکت میکنند، من زیر بار پرسشهای درونی کند شدهام.
با این همه – انکار نمیتوان کرد که – همین انفعالْ بهایی بوده که آگاهانه پرداختهام، چهآنکه شتاب در عمل، اگر بهمعنای تسلیمشدن به امیالی ناآزموده یا بهمعنای حلشدن در جمع باشد، برایام پذیرفتنی نبودهاست. ترجیح دادهام گاه از حرکت بازمانَم تا آنکه بیاندیشه در مسیری گام نَهَم که بسیاری تنها از سر عادت، ترس یا تقلید در آن روان اند. اگر قرار باشد بهای شبیهنشدن به جماعتی که از سطحینگری، خودفریبی و تبعیتشان دلزده ام، کُندی، تردید و حتی دورههایی از سکون باشد، این بها برایام چندان گزاف نمینُماید.
از این سخنان نیک میتوان دریافت که بیش از آنکه از مواردی که در ابتدای نوشته نام ببرم متنفر باشم، از غیرتأملیبودنشان متنفر ام. پذیرایجمعبودنات کمتر از غیرمتأملانهبودناش در تو مرا آزار میدهد. سودگرابودنات را شاید بتوانم تاب آوَرْد، لیکن تاب نمیتوانم آورم اینکه سودگرابودنات ناشی از آنچه باشد که در ذهنات کردهاند، ناشی از آن باشد که تحت تأثیر تبلیغات متعددی بودهای که دیده و شنیدهای.
به این ترتیب، مهمترین مسئله برایام – بههنگام اندیشیدن برای برقراری ارتباط با دیگری – این است که آیا این انسان هرگز درنگ کرده و از خود پرسیده که چرا چنین است که هست؟ آیا آنچه را باور دارد، آنچه را میخواهد، آنچه را دوست میدارد و آنچه را از آن بیزار است، به محک تأمل سپردهاست؟ آیا توانسته لحظهای از «خود» فاصله گیرد و خویشتن را همانگونه بنگرد که «غیر خود»هایی با اندیشههای متنوعْ او را مینگرند؟
ارزش آدمی بیش از هر چیزی برای من در این است که اندیشههایاش، تأملاتاش، کارهایاش، ناشی از سالها اندیشیدن، تردید، بازنگری و کشمکش درونی بودهباشند. آنزمان که میبینم کسی بیآنکه دربارهی سرچشمهی باورها و خواستههایاش بیندیشد، با اطمینانی راسخ از آنها دفاع میکند، بههنگامی که میبینم مواضعاش با تغییر بادهای اجتماعی دگرگون میشوند، بیآنکه خود حتی متوجه این دگرگونی باشد، مادامی که میبینم زندگیاش را بر پایهی عادت، تقلید یا ترس بنا کردهاست، احساس میکنم فاصلهای عمیق میان ما وجود دارد. این فاصله صرفاً برایام اختلاف نظر نیست، بل از جنس تفاوت در نحوهی «بودن در جهان» است.
یافتن انسانهایی غیر از اینان کاری دشوار اما نه غیرممکن است. همچنان هستند آدمهایی که اینگونه نیستند، میاندیشند، میخوانند و آنقدر ارزش دارند که از همکلامیشان شادان شوی و من دست دوستی به اینان دراز میکنم. اما از یاد نمیباید بُرد که برخی فاصلهها را نه میشود پر کرد، نه میباید.



