یادداشت‌ها

اندیشیدنِ آشوب‌ناکِ یک شب‌زده پیرامون امر مطلوب

اکنون که در حال نگاشتن این واژگان ام، موسیقی زیر در حال پخش است:

شب‌هنگام است و به‌مانند بسیاری از شب‌ها، اضطراب‌ام سنگینی‌اش را بر تن و روان‌ام آوار کرده و «انسان‌بودن» را به‌تمامی حس می‌توانم کرد. سالیانی دراز در برابر درصدی بسیار از خواست‌های‌ام واایستادم، مقاومت به خرج دادم و خواست‌ها را – لااقل بزرگ‌ترین‌های‌شان را – دورترین خواست‌ها از طبیعت را – ارزیابی کردم، درصدد برآمدم که متأملانهْ علت و زمینه‌ی خواست را تشخیص دهم و مجوز پیگیری یا عدم‌پیگیری‌اش را صادر کنم، تو گویی من فراتر از خواست‌ها قرار دارم و می‌توانم به‌روشنی دریابم که کدامین خواست را می‌باید و کدامین را نمی‌باید پی گرفت؛ اما نیک می‌دانستم «خود»ی این‌سان ندارم. نیک می‌دانستم که تن‌ندادن به خواستی یگانه، تن‌دادن به خواستی دیگر است، لیکن با همه‌ی این احوال تقلای‌ام را کردم، تأمل کردم و به‌مثابه‌ی یک ارزیاب، به‌سادگی تن ندادم به آن‌چه که می‌خواستم.

از این فراتر رفتم. با تکیه بر حکایت گنجشک رواقیان که هرچه در پی‌اش بدوی به‌ آن نمی‌رسی و بنابراین می‌باید گذرکردن از گنجشک‌خواستن را بخواهی، از گنجشک‌خواستن گذشتم. اما همان‌سان که «خواستن» بخشی از «انسان‌بودن» است و به‌همان‌‎شکل که ارزیابی‌کردن جزئی از انسان‌بودن است، تردیدکردن نیز بخشی از انسان‌بودن است. در سکوت و آرامشِ اضطراب‌آلود این شب سنگین، تردید سراپای‌ام را فراگرفته‌است. از کدامین خواست به‌درستی و از چه خواستی به‌نادرست گذر کرده‌ام؟ خیر اعلی در زندگی‌ام کدام است که به‌واسطه‌ی نزدیک یا دور بودن از آن، درستی یا نادرستی گذر از فلان یا بهمان خواست را تشخیص بتوانم داد؟

نه، این همه سال زیسته‌ام و هم‌چنان نمی‌دانم که خیر اعلی کدام است و اصلاً خیر چیست. هم‌چنان ناآگاه ام از آن‌چه که می‌باید به‌دنبال‌اش بود؛ خسته ام و درمانده از ندانستن آن‌چه که «مطلوب» است. آیا اصلاً مطلوبی می‌باید در کار باشد؟ آیا زیستن‌ام چنان می‌باید باشد که در پی چیزی کلی باشم؟ نمی‌توانم مطلوبی موقت را خواهان باشم و فرداروز در پی مطلوبی دیگر باشم؟

اما حتی مطلوب امروز را هم نمی‌دانم چیست. اصلاً گیرم بدانم، گیرم که مطلوب همان [ها] است [اند] که بارها به‌مثابه‌ی دل‌خوش‌کنک آفریدم‌اش [شان]، آیا آن‌قدر ارزش تقلاکردن‌های‌ام، مقاومت‌کردن‌های‌ام در برابر خواستِ تقلا‌کردن‌های‌ام، را دارد [دارند]؟ این هم باری سنگین است که به‌سادگی تاب‌اش نمی‌توانم آورد.

اما بار از این هم سنگین‌تر است. آن مطلوب‌ [ها] که آفریدم‌اش [شان]، از کجا که حق‌ام بود [بودند]؟ گاه چنان به آن [ها] می‌نگریستم که تو گویی کم‌ترین چیزی است [اند] که می‌باید داشته‌باشم، انگار سهم من است [اند]، انگار زندگی چنان است که می‌باید – وظیفه دارد – سهم بدهد. اما زندگی در این جهان، در جهانی پر از خائوس، سهم به کسی نمی‌دهد. زندگی بدهکار کسی نیست و اتفاقاً عمدتاً بیش از آن‌که بدهد، می‌‌ستاند، فراتر از آن‌که اعطا کند، دریافت می‌کند. چه بسیار اند آنان که با هر معیاری، خویشتن را شایسته‌ی مطلوب‌شان می‌دیدند، اما عمرشان کفافِ رسیدن به مطلوب را نداد. چه فراوان اند آن‌ها که خویشتن را شایسته‌ی مطلوب‌شان می‌دیدند، تقلاها هم کردند، اما زندگی در این جهان مدام سرراه‌شان سنگ گذاشت. هم‌هنگام چه‌بسیار اند آنان که خویشتن را شایسته‌ی مطلوب می‌دیدند، به مطلوب نیز رسیدند، اما دریافتند که مطلوب‌شان در کنه‌ ذات‌اش – آن‌سان که گمان می‌کردند – مطلوب نیست. این هم به‌راستی بار سنگینِ انسان‌بودن است. وانفسا این‌جاست که چه بسیار اند آنان که مطلوب را داشتند، لیکن خویشتن را شایسته‌ی مطلوب‌‎شان نمی‌دیدند، و وانفساتر آن‌که به‌درستی شایسته‌ی مطلوب نمی‌دیدند – من کجا و مطلوب کجا. اسف‌بارتر آن‌که چه بسیار اند آنان که خویشتن را شایسته‌ی مطلوب نمی‌دیدند، لیکن به‌نادرست نمی‌دیدند، این‌سان تقلا نکردند و به مطلوب نرسیدند و این نرسیدن از رسیدن و مطلوب را نامطلوب‌دیدن نیز غمگنانه‌تر است.

غمگنانه‌تر از همه آن‌که آن‌‌کس که در مطلوبِ ناب‌اش می‌زید، به‌سادگیِ هرچه‌تمام، می‌توانست در نامطلوب بزید و – به‌خلافْ – آن‌که غرقِ نامطلوبی‌ست، به‌سادگیِ هرچه‌تمام، می‌توانست غوطه‌ور در مطلوبِ ناب‌اش باشد. مردی جوان که بسیاری از معیارهای جامعه و تاریخ و روزگار-اش را برای شایسته‌بودنِ نیل به مطلوب‌اش دارد، در چشم‌به‌هم‌زدنی، در یک پیچ جاده، در یک سلول بیمارستان، در یک لحظه‌ی غفلتِ دیگری نابود می‌شود. زنی توانا و پراستعداد، استعداد-اش مربوط به دوره‌ی تاریخی‌اش نیست و در کم‌برخوردارترین حالت می‌زید و می‌میرد. کودکی که می‌توانست درمان‌کننده‌ی بیماری‌ای باشد، پیش از آن‌که زبان بگشاید، در بمبارانی خاموش می‌شود. مار می‌گزد، سقف فرو می‌ریزد، رگ از فشارِ بی‌خبری می‌ترکد، قطره‌ای خون لخته می‌شود و راهِ نفس را می‌بندد. نظمی در کار نیست، قاعده‌ای هم نیست. نظم را ما بر جهان تحمیل می‌کنیم تا از تشویش بی‌قاعدگی مطلق مقداری بکاهیم.

در اثنای نگاشتنِ این واژگان، درست در میانه‌ی تردیدهایی که تمامی وجود-ام را پر کرده‌اند، نوایی می‌شنوم از جاه‌طلبِ درون‌ام، همان‌که سال‌ها به مبارزه طلبیدم‌اش. جاه‌طلبِ سرکوب‌شده هنوز نفس می‌کشد و از پس هر جمله – با آن نفسِ آهسته و سخت – نجوا می‌کند که «مطلوب من جاه است و جاه مرا نخواهی – نتوانی – ربود».

موسیقی همچنان پخش است، بادِ خنکِ شبِ سنگین می‌وزد و نیک می‌دانم که این تأملات را – و حتی واژگان‌ام را – خواهد بُرد، چنان‌که همه‌چیز را خواهد بُرد.

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو | چو پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
guest
6 دیدگاه

این‌ها را هم بخوانید

دکمه بازگشت به بالا