فلسفهکوته‌نوشت‌‌ها

نیچه و آوارگیِ نیهیلیستی

آوارگی نیچه

نیچه در دوران جوانی دریافت که هر آن استدلالی که برای اثبات وجود خدا آورده‌اند، توانایی این کار را ندارد، سهل است، اکنون خدا پس از کانت و پیشرفت‌های علمیْ بنیان‌اش از کف رفته‌است. او همچنین بر این نظر بود که آگاتون – خیر افلاطونی -، که منبع عینی ارزش‌ها بود، دیگر جایگاهی ندارد. چنین بود که ازآن‌جا‌که مسیحیت را همان نسخه‌ی عامی‌شده‌ی فلسفه‌ی افلاطون می‌دانست، بر این مسیر رفت که تمامی ارزش‌های عینی‌ای که تا کنون داشته‌ایم، همه را ما به جهان داده‌ایم: «ارزش‌ها را نخست انسان در چیزها نهاد تا خویشتن را بپاید» [نیچه، چنین گفت زرتشت، برگردان د. آشوری، تهران، نشر آگه، 1387، ص 72]. این البته برای روزگار فعلی که برساخت‌گرایی اخلاقی در فلسفه‌ی تحلیلی وجود دارد و ضدواقع‌گرایی اخلاقی طرفدارانی بسیار دارد، امری غریب نیست، اما برای نیچه – که کسی بود که در سنت مسیحیت بزرگ شده‌بود و در ذهن‌اش ارزش‌های جهان، اهداف، خیر و شر، اموری عینی بودند و فارغ از خواست، ذهن، تاریخ و فرهنگ آدمی – امری غریب و ناامیدکننده بود. در این مرحله است که نیچه ناخواسته ارزش‌های‌اش را از دست می‌دهد و درمی‌یابد که جهان آن چیزی نبوده که گمان می‌کرده و هم‌هنگام بدبینی فلسفی شوپنهاوری روی‌می‌آورد. اکنون که جهان آن نیست که می‌باید باشد، باید مُهر «جهان بد» روی آن گذاشت. اما درنظر می‌باید داشت که این‌جا با دو روایت نیهیلیسم مواجه ایم. روایت نخست می‌گوید خودِ ارزش‌های آدمی، بی‌ارزش اند، لیکن روایت دوم می‌گوید لااقل برخی ارزش‌ها ارزش دارند، اما مشکل این‌جاست که جهان جایی نیست که این ارزش‌ها در آن تبلور یابند. فی‌المثل، سعادت و تعالی در روایت دوم هم‌چنان برخوردار از ارزش اند، اما جهان محلی برای تجلی‌یافتن‌شان نیست. اما چو نیک بنگریم، روایت نخست هم به همین روایت می‌رسد، چرا که انگار «عینی‌بودن ارزش‌ها» خود نوعی ارزش است که در این جهانِ بی‌ارزشِ عینی به وقوع نمی‌تواند پیوست. آوارگی نیچه این‌جا رخ می‌نماید، آوارگی‌ای که ناشی از نبود معیاری برای تشخیص نیک از بد یا خیر از شر است، آوارگی‌ای ناشی از نبود مقصد.
در این‌جاست که نیچه نه‌تنها نمی‌بازد و به خودکشی نمی‌رسد، بل پتک به‌دست می‌گیرد و علیه تمامی ارزش‌های پیشین و به‌ویژه ارزش‌های افلاطونی-مسیحی و کانتی می‌شورَد. او برآن است که این ارزش‌ها هیچ بهره‌ای از عینیت ندارند. نیچه تا آن‌‌جا پیش می‌رود که نه‌تنها جهان را عاری از هرگونه اخلاق می‌بیند، بل‌که آن را جهانی انسانی‌شده می‌بیند، جهانی که آدمی سعی کرده مقولات خود – از علیت گرفته تا هدف و نظم – را به آن بار کند. این‌سان است که نیچه به همان گزاره‌ی رادیکالی می‌رسد که جی. ال. مَکی در فلسفه‌ی تحلیلی ذیل «نظریه‌ی خطا» [Error theory] می‌رسد. مَکی در کتاب‌اش در همان نخستین جمله‌ی فصل اول می‌نویسد: «هیچ ارزش عینی‌ای وجود ندارد» [Mackie, J. L. Ethics: Inventing Right and Wrong. Penguin Books, 1977, p. 15.]. نیچه هم در فراسوی خیری و شر به‌صراحت می‌نویسد: «چیزی به‌نام پدیده‌ی اخلاقی وجود ندارد، آن‌چه هست تفسیر اخلاقی پدیده‌هاست» [نیچه، فراسوی نیک و بد، برگردان د. آشوری، تهران، نشر خوارزمی، 1377، گزین‌گویه‌ی 108، ص 120].
البته مسیر رسیدن نیچه به این جمله با مسیر رسیدن مَکی بسیار متفاوت است و واکنش این دو فیلسوف نیز، ولی سخن تقریباً یکی‌ست و آن این‌که ارزش‌های اخلاقی وجه عینی ندارند. اما مشکل نیچه با عینی‌نبودن ارزش‌های اخلاقی پیش از خود یکی این است که خود را عینی جا می‌زنند و دیگر آن‌که ارزش‌هایی ضد زندگی اند، ضد غریزه، ضد طبیعت، ضد شور و درنهایت به فلسفه‌ی بدبینی و به طرد و رد جهان می‌رسند. او البته با رد ارزش‌های پیشین، باز هم بی‌کار نمی‌نشیند، بل به خلق ارزش‌ها دست می‌یازد، ارزش‌هایی نو در راستای «آری‌گویی به زندگی».

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو | چو پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
guest
0 دیدگاه

این‌ها را هم بخوانید

دکمه بازگشت به بالا