فلسفهکوته‌نوشت‌‌ها

کافکا و خوشبختی

کافکا آدم خوشبخت

آرامشْ – اغلب – چیزی نیست جز لایه‌ای نازک از غفلت که بر دهان واقعیتِ لخت کشیده‌شود. آدم‌ها در نور مغازه‌ها قدم می‌زنند، در عکس‌ها لبخند بر لب دارند و در جمع‌ها از آینده حرف می‌زنند، گویی زمان، حیوانی اهلی است که به اشاره‌ی آدمی می‌نشیند، حال آن‌که در زیر پوست همین لحظه‌ها، چیزی خاموش و پیگیر کار می‌کند، شاید نه با شتاب، احتمالاً نه با خشم، اما قطعاً با صبری هولناک. مرگ فریاد نمی‌زند، تبلیغ نمی‌کند، هشدار نمی‌دهد، فقط می‌جود. شاید راز تاب‌آوردن‌مان همین است که خود را به صدای هیاهوی زیستن می‌سپاریم تا آن صدای ریز و مداوم را نشنویم.

اما آن‌که لحظه‌ای مکث کند، آن‌که شب‌هنگام در سکوت اتاق‌اش به تپش خون گوش دهد، نیک می‌تواند دریافت که خوشبختی بیش از آن‌که دستاورد باشد، چشم‌پوشی است. ما – آدم‌ها – دل می‌‌سپاریم به هم، اما نه چون جاودانه ایم، بل‌که چون می‌دانیم نیستیم. هر آغوشْ اعترافی پنهان به فناست و هر امیدْ تلاشی برای معنابخشیدن به آن‌چه دیر یا زود از دست می‌رود. اما زندگی با همه‌ی درخشندگی‌اش، بر لبه‌ای باریک ایستاده و انسانْ موجودی‌ست که این لبه را می‌بیند و با این‌همه، گامی دیگر برمی‌دارد.

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو | چو پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
guest
0 دیدگاه

این‌ها را هم بخوانید

دکمه بازگشت به بالا