خویشتنخواهیِ خویشتنخواهیآفرینِ تنهاییافزا

نیچه در این جمله در کتاب «سپیدهدم» گویی یک «خود» واقعی و «پیشاجامعه»ای را فرض گرفته که انسانها آن را گم کردهاند و به «خود»ی که جامعه برایشان ساخته پناه بردهاند و درصدد ارضای این «خودِ» جامعهای هستند، اما خودِ پیشاجامعهای وجود دارد یا این انسانها هستند که گمان میکنند وجود دارد؟ اگر وجود دارد، مگر جز از طریقِ همان زبان و همان جامعه میتوان به آن دست یافت؟ ابزاری که بهواسطهی آن میتوانیم پرده را کنار زنیم و به «خود واقعی» برسیم چیست؟ ولی فارغ از این، در آنچه که نیچه گفته حقیقتی هست، از این منظر که آن «خود»ی که آدمیان با خویشتنخواهیشان درصدد ارضای امیالاش هستند، همان «خودِ» دیگریست، همان خودی که تماماً در نسبت با دیگران – چه از لحاظ سود و چه از لحاظ ساختارِ هستیشناختی – معنادار است. فارغ از اینکه در پسِ این خود جامعهمحور، یک خود دیگر وجود میتواند داشت یا خیر، این جملهی نیچه برایام یادآور یادداشتی کوتاه که پیشتر پیرامون «خویشتنخواهی» نگاشتهام و مطالعهاش تُهی از فایده نیست.
*****
در روزگاری که ما در آن زیست میکنیم، از همان کودکی به ما میقبولانند که یک «خود» داریم و میباید مراقباش باشیم، «خود»ی که پُر از میل است و خوشبختیِ آدمی در این است که امیال این «خود» را – تا جای امکان – ارضا کند و به «رضایت» و «لذتِ ناب» برسد. اما از پس این مدل تفسیر از زیستن است که «خویشتنخواهی» آفریده میتواند شد، خویشتنخواهیای ناب و افراطی که سوزناش در چشم دیگران میرود.
از همان نخستین سالهای جوانی، «انسان» برایام موجودی جذاب نبود. از همان آغاز، در بسیاری از روابط، ردی از منفعت، نیاز و خویشتنخواهی میدیدم، با این حال، بارها کوشیدم این داوری نخستین را تعدیل کنم. در طی این سالها درصدد برآمدم که با گردآوری شواهدی علیه خویشتنخواهی آدمیان، به این باور برسم که در پسِ این همه محاسبه، کسانی نیز هستند که دیگری را بهمثابهی وسیله نمینگرند، انسانهایی که نزدیکیشان بهمعنای طلب چیزی از تو نباشد، اما اکنون – پس از سالها مشاهده و تجربه – همچنان بر همان باور اولیه ام، حتی شدیدتر. شواهد فراوانی نیافتم که مرا وادار کنند که به نحو بنیادین بهگونهای دیگر بیندیشم.
نظریهی خودگرایی روانشناختی مدعی است که هر کنش انسانی، در نهایت، به نحوی به خویشتن بازمیگردد. طبق این نظریه، انسان محبت میکند زیرا در محبت چیزی برای خود مییابد؛ کمک میکند زیرا رنج دیگری آرامش او را برهم میزند؛ وفادار میماند چراکه گسستن برای او دردناکتر است. حتی آنهنگام که فرد از خود میگذرد، غالباً شکلی از رضایت، آرامش، هویت یا انسجام درونی را دنبال میکند. در همین راستاست که نیچه جملهای اساسی در کتاب فراسوی خیر و شر میگوید: «چه، یک مرد بزرگ؟ من که چیزی جز نمایشدهندهی آرمانهای خویش نمیبینم» [نیچه فراسوی خیر و شر، گزینگویهی 97].
این البته منافاتی با این ندارد که پسِ پشتِ خودِ برساختهشده یک خودِ واقعی نیست، چراکه ما دستآخر درگیر همین خودِ برساختهشده هستیم. همچنین این سخن نباید با این تصور سادهانگارانه خلط شود که انسانها همیشه میدانند سود واقعیشان چیست. انسان بارها چیزی را سود میپندارد که در حقیقت به زیان او تمام میشود. گاه آدمی منفعت آشکار خود را نیز میبیند، اما باز مسیری دیگر را برمیگزیند، مسیری که او را به تکرار رنج، شکست یا ویرانی میکشاند. با این همه، چنین رفتارهایی الزاماً نشانهی دیگریخواهی نمیتوانند بود. گاه ممکن است فرد همچنان در پی نوعی ارضا، تثبیت یا تسکین درونی باشد، حتی اگر آنچه میجوید، ابزاری برای نابودیاش باشد.
اینجاست که تحلیل ژک لکان روشنگرِ مسیر میشود. لکان نشانمان میدهد که سوژه همواره در پی ارضای میل خویش است، اما این میل – لزوماً – شفاف و آگاهانه نیست. انسان اغلب نمیداند چه میخواهد و چه چیزی حقیقتاً به سود اوست. او ممکن است به چیزی بچسبد که نهتنها سودمند نیست، بل سرچشمهی رنج اوست. با این حال، حتی این چسبیدن نیز نوعی جستوجوی «ژوئیسانس» [Jouissance]، یعنی لذت-رنج خاص خود اوست. بنابراین، رفتار خودویرانگر نیز لزوماً نشانهی نفی خویشتن نیست، بل میتواند شکلی پیچیده و ناخودآگاه از خویشتنخواهی باشد.
هرچه بیشتر به روابط انسانی مینگرم، بیشتر درمییابم که بسیاری از نزدیکیها بر محور نیاز، فقدان و انتظار شکل میگیرند. افراد به یکدیگر نزدیک میشوند تا چیزی بیابند، از امنیت، تأیید، عشق، منزلت و آرامش گرفته تا هر فرصتی برای پیشبرد اهداف. این امر البته لزوماً بهمعنای شرارت نیست، بل شاید وصفی واقعبینانه از وضعیت انسانیمان است؛ اما بهسادگی و حتی بهسختی با آن نمیتوانم عجین شوم. سالهاست که همین – در کنار چند مسئلهی دیگر – موجب شده که نتوانم رابطهای با جمعی بزرگ از آدمیان داشتهباشم و حتی در شخصیترین روابطْ بهکرات درگیر تشویشهای فکری این مسئله باشم. برایام دشوار است پذیرش اینکه فردِ دیگر تا آنجا برایاش اهمیت دارم که در راستای منافعاش یا – گستردهتر – ژوئیسانساش باشم. اینجا همان حالی را پیدا میکنم که نیچه پس از دریافتنِ اینکه خدایی نیست پیدا کرد. او دریافت خدایی که معنادهِ زندگی بوده، خدایی که پشتوانهی حقیقتِ عینی بوده، وجود ندارد و ازاینرو آدمی در بیابانی از ارزش عینی زندگی میکند. من هم چنان ام که انگار سرگردان ام، انگار نمیتوانم رابطهای ناب با دیگری داشتهباشم. همین لحظه که در حال نگارش این واژگان ام نیز، از نگاشتنشان بُغضی سنگین بر من مستولی شدهاست.
*****
البته انکار نمیتوانم کرد که این مسئله به نفی تفاوتها نمیانجامد. ارزش برخی انسانها در آن است که هرچند آنان نیز از نیازها و امیال خود رها نیستند، میکوشند دیگری را کمتر وسیله کنند، کمتر تصاحب کنند و کمتر زخم بزنند. شاید انسان کاملاً فارغ از خویشتنخواهی وجود نداشتهباشد، لااقل در روزگار فعلی، اما انسانهایی وجود دارند که خودخواهی در آنان محدودتر و مهارشدهتر است. در برخی، میل به تصاحب، بهرهبرداری و محاسبه چنان نیرومند است که دیگری تماماً به ابزار تقلیل مییابد، همهنگامی در برخی دیگر، این گرایشْ کمتر قابل دیدن است. این دسته از افراد چنان اند که گویی هنوز نیازها، خواستهها و اضطرابهایشان را دارند، اما اینها تا آنجا پیششان نمیبَرَد که وجود دیگری را بهکلی در خدمت خویش قرار دهند. اینان کیستند؟
اینان همانها اند که شفقت در آنها بیشتر از دیگران است. درست است که شفقتشان در کُنْهاش میتواند عملی خویشتنخواهانه باشد، اما همین شفقت – اگر محسوس باشد – این دسته از آدمیان را متمایز از دیگران میکند. شفقت دیگران نسبت به من، برایام، تماماً برابر با اقداماتی ایجابی برای کاهشِ رنجِ من است، آن هم رنجی که دیگران کاملاً قادر به احساساش بودهاند.
شخص X آنزمان که در حال رنج ام، در روزگاری سخت بهسر میبرم، رنجام را تا بخش بسیاری تشخیص داده، با سخنگفتن یا عملکردن درصدد برآمده که همدلیاش را نشانام دهد و تا حد زیادی اقداماتی انجام داده که علتِ رنجِ من را یا از بین بَرَد یا دامنهی علت یا حداقل قدرتِ علتِ رنج من را کاهش دهد، شفقت بهخرج دادهاست. این عمل حتی اگر در پاسخ به فقدان درونی یا بیرونی یا برای جبران در آینده باشد، باز بسیار ارزشمندتر از بیاعتناییای است که بسیاری از انسانها در این روزگار میکنند.
شوپنهاور، در میان فیلسوفان مدرن، بیش از هر کس دیگری کوشید نشان دهد که شفقت چگونه میتواند شکافی در دیوار ستبر خویشتنخواهی پدید آورد. از نظرگاه او، جهان تجلی «اراده» است، ارادهای کور، سیریناپذیر و بیوقفه که هر موجود را به حفظ خویشتن، تصاحب، رقابت و ارضای بیپایان خواستههایاش میراند. در وضعیت عادی، انسان اسیر همین اراده است و دیگری را عمدتاً از منظر نسبتاش با خواستههای خود میبیند. جالب آنکه شوپنهاور زمان و مکان را بهمثابهی اصل تفرد معرفی میکند [ن. ک: شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، برگردان ر. ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1393، ص 130] و باور دارد که تنها از خللِ اصل تفرد است که چیزها بهشکل منفرد دیده میشوند، وگرنه در پشت اصل تفرد، صرفاً یک چیز وجود دارد و «من» و «او» وجود ندارد. اما در لحظهی شفقت، چیزی استثنایی رخ میدهد و آن اینکه مرز میان «من» و «تو» و «او» برای لحظهای ترک برمیدارد و رنج دیگریْ دیگر صرفاً واقعهای بیرونی نیست، بل همچون رنج خویشتن احساس میشود. در چنین لحظهای، ارادهی معطوف به خود دستکم اندکی عقب مینشیند.
از اینرو، شوپنهاور شفقت را تنها بنیاد اصیل اخلاق میدانست. نه فرمان عقل، نه قرارداد اجتماعی و نه امید به پاداش هیچیک نزد شوپنهاور پیشبرندهی اخلاق نیستند، بل همین توانایی رازآلودِ رنجکشیدن با دیگری است که انسان را از زندان تنگ فردیت فراتر میبرد. او برآن بود که در لحظهی شفقت، انسان برای زمانی کوتاه از اسارتِ اصلِ «همهچیز برای من» رها میشود. این رهایی البته غالباً موقتی است، چهآنکه اراده بار دیگر بازمیگردد و با همان عطش پیشین زندگی را در چنگ میگیرد، اما همین تعلیق کوتاه، همین خاموشی زودگذرِ خودمحوری، برای شوپنهاور ارزشی عظیم دارد، زیرا نشان میدهد که انسان محکوم نیست همواره دیگری را صرفاً ابزاری برای خویش ببیند. او بیش از آنکه در کتاب جهان همچون اراده و تصور پیرامون این قضیه صحبت کردهباشد، در کتاب «بنیان اخلاق» [The Basis of Morality] در این باب سخن راندهاست. یکی از بهترین جملههایاش در این کتاب در باب شفقت این است:
با این حال، این امر پیشفرض میگیرد که تا حدی با دیگری همذات شدهام، و در نتیجه، سد و مانع میان «خود» (ego) و «غیرخود» (non-ego) برای لحظهای درهم شکسته شدهاست. تنها در این هنگام است که منافع او، نیاز او، پریشانی او و رنج او را مستقیماً منافع، نیاز، پریشانی و رنج خودم قرار میدهم؛ تنها در این هنگام است که تصویر تجربیای که از او در ذهن دارم محو میشود.
[Arthur Schopenhauer, The Basis of Morality, trans. Arthur Brodrick Bullock (London: Swan Sonnenschein & Co., 1903), page 203]
—————-
این روزها مشکلاتی بسیار گریبانام را گرفتهاند، اما بهقول سعدی «خود به چشم خویشتن دیدم» که آدمیان بهچهسان رفتار میکنند. اکثر قریببهاتفاق انسانهایی که در این روزگار با آنها برخورد داشتم، نهتنها رنجام را اهمیت ندادند، نهتنها حتی بیاعتنایی نکردند، بل درد اضافه کردند. شوربختانه روزگار فعلی ایران موجب شده پولپرستی و خویشتنخواهی در وجود بسیاری افراد عمیقتر، شدیدتر و قدرتمندتر شود و این زندگی را برای آنها که کمتر در بند پول و خویشتنخواهی اند، دشوارتر کردهاست.
درد ماجرا اما آنزمان نیشدارتر است که همانها که روزگاری دردشان را اهمیت دادهای، درد-ات را نادیده میانگارند. تنهاییِ برآمده از این تجربیات بسیار دردناک است، بسیار کمرخَمکُن است، اما در پسِ آن حقیقتی نهفتهاست، حقیقتی که فریاد میزند برای زیستن در جهان میباید خشنتر از همیشه باشی، چهآنکه پُشتِ فرد خشن و سخت، بهسادگی خَم نتواند شد.
نکتهی منفی دیگر آنکه خویشتنخواهیْ خود باعث خویشتنخواهی میشود. آنان که خویشتنخواهیشان کمتر از دیگران است، رفتهرفته با مشاهدهی خویشتنخواهیِ بسیارِ دیگران، آنان نیز خویشتنخواهیشان را بسیار میکنند و همین موجب میشود که همدلی در جامعه بسیار نادر شود.
*****
اما در پسِ خویشتنخواهی درصدی از آدمیان، نه صرفِ خویشتنخواهیِ ناب بل نوعی ناآگاهی نهفتهاست. آدمیانی که خام اند، در طی سالها با اندیشه و ریاضت وجودشان را مقداری سوهان نکشیدهاند، به این درک نرسیدهاند که در رابطهی با دیگری، بهویژه یک دیگریِ خاص، از خود بُرون آیند و درصدد برآیند که درون دیگری روند. آنان نهتنها قصدی برای این کار ندارند، بل تواناییاش را هم ندارند. یعنی حتی اگر شب گذشته فیلمی دیده یا کتابی خواندهباشند که به آنان تلنگری در این زمینه زدهباشد، آنقدر وجودشان سوهاننخورده و نخراشیدهاست، که توانایی انجام این کار را ندارند. این در حالیست که فردِ پختهتر، آنکه سردوگرم چشیده، آنکه با این مسئله دستوپنجه نرم کرده، لااقل برای نزدیکترین افراد-اش این توانایی را دارد. او قادر است که مقداری از خود بُرون آید، به کُنهِ طرف مقابل رَوَد، با او همدلی کند و چنان درصدد برآید که علت یا علل رنج او را بیابد که خود آن شخص نیز تاکنون چنین نکردهباشد. آری، زیستنِ متأملانهْ نیازمند ممارست و تمرینِ متأملانه است و همین است که موجب شده که رویهی پیشینام یعنی مراوده با بخشی بسیار اندک از جامعه، کاری درست باشد.



