
انکار اراده از نظرگاه شوپنهاور | راهحل شوپنهاور برای زیستن در جهانِ پر از رنج
من در یک نوشتار اشاره کردم به اینکه تبیین شوپنهاور از سرشار بودن رنج در جهان به مفهوم اراده از نظرگاه او بازمیگردد. سپس گفتم که راهحل شوپنهاور برای مواجههی آدمی با جهانی پر از رنج، راهحلی مبتنی بر خودکشی نیست، بلکه او راهحل انکار اراده را پیشنهاد میدهد. در این نوشتار، بسیار خلاصه، درصدد ام که توضیح دهم انکار اراده از نظرگاه شوپنهاور چیست و چهسان به میتواند راهحلی برای زیستن در این جهان پر از رنج باشد. در ضمن از لینکهای زیر میتوانید جهت دسترسی به نوشتارهای پیشین بهره ببرید:
اراده و رنج از نظرگاه شوپنهاور
مقدمه پیرامون انکار اراده
آرتور شوپنهاور متفکریست که فلسفهاش در نقطهی تلاقی سنت انتقادی کانت و حکمتهای کهن شرقی شکل میگیرد. اثر بنیادین او، جهان همچون اراده و تصور، تلاشیست برای پاسخگویی به بنیادیترین پرسش فلسفی او، اینکه چرا رنج تا این اندازه در تار و پود زندگی انسانی تنیده شدهاست؟ پاسخ شوپنهاور، نه دربرگیرندهی ساختارهای اجتماعی و نه دربرگیرندهی خطاهای اخلاقی فردیست، بلکه در ذات خود جهان نهفته است.
او جهان را از دو منظر توصیف میکند. از یکسو، جهان بهمثابهی «تصور» (Vorstellung)یعنی جهانی که تنها در نسبت با سوژهی شناسنده و در چارچوب صورتهای پیشینی زمان، مکان و علیت پدیدار میشود، و از سوی دیگر، جهان بهمثابهی «اراده» (Wille)یعنی حقیقت درونی، بنیاد متافیزیکی و همان «شیفینفسه»ی کانتی [البته قابل ذکر است که شوپنهاور در جلد نخست کتاب، اراده را تماماً شیفینفسه میداند، اما در جلد دوم، گاه چنان سخن میگوید که گویی اراده تماماً شیفینفسه نیست. جلد دوم نگاشتهی دوران میانسالیست و انگار شوپنهاور در طی چند دهه، از نظریهی پیشین خود مبنی بر شیفینفسهبودن اراده دست میکشد. بحث در این باب در این مقاله نمیگنجد]. اراده نزد شوپنهاور نیرویی است کور، بیهدف، بیوقفه و سیریناپذیر، نیرویی که خود را در تمام سطوح طبیعت، از جاذبه و رشد گیاهان گرفته تا امیال پیچیدهی انسانی متجلی میسازد. از آنجا که خواستن هرگز به رضایت نهایی نمیرسد، زندگی به چرخهای پایانناپذیر از میل، ارضای موقتی، ملال و سپس رنجی تازه بدل میشود.
شوپنهاور، با الهام عمیق از بودیسم، هندوییسم و تا حدی عرفان مسیحی، سه راه عمده برای مواجهه با این وضعیت پیشنهاد میکند: نخست، تأمل زیباییشناختی که در آن فرد از طریق هنر- بهویژه موسیقی -برای لحظاتی از سلطهی اراده رها میشود، دوم اخلاق شفقت که با فروپاشی مرزهای فردیت و درک وحدت همهی موجودات، شدت خودخواهی و رنج را کاهش میدهد و سوم انکار ارادهی زیستن که رادیکالترین، عمیقترین و پایدارترین مسیر رهایی است. این نوشتار بر راه سوم تمرکز دارد، راهی که شوپنهاور آن را یگانه رستگاری حقیقی میداند و در کتاب چهارم از مجلد اول اثر خود، با دقت و وسواس فلسفی بسط میدهد.
مفهوم انکار ارادهی زیستن
1- چیست آنچه که خوانند-اش اراده؟
در دستگاه فکری شوپنهاور، اراده [که همان ارادهی زیستن است] جوهر جهان است و زندگی چیزی جز عینیتیافتگی این اراده نیست. اراده، برخلاف پدیدارهایاش، تابع اصل دلیل کافی نیست و «یکسره از تمامی صورتهای پدیدار آزاد است» [شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، برگردان ر. ولییاری، تهران، نشر مرکز، 1393، ص 130]، یعنی نه در زمان است، نه در مکان و نه مشمول علیت، اما آن زمان که جلوهگر میشود، همچون هر امر پدیداری، در ظرف زمان و مکان و علیت قرار میگیرد [اینجا میباید توضیح داد که شوپنهاور بر خلاف کانت، یک مقوله برای ذهن قائل بود و آن هم علیت است، اما همچون کانت مکان و زمان را شهودهای حسی میدانست]. آنچه ما بهصورت جهان عینی تجربه میکنیم، صرفاً بازنمودهای گوناگون این ارادهی واحد در آینهی ذهن و از پس زمان، مکان و علیت است. شوپنهاور برآن است که زمان و مکان، شروط پدیدار اند و در پشت پدیدار وجود ندارند، «اصل تفرد اند» [پیشین، ص 130] و ازاینرو اصل تفرد غیرواقعی است و صرفاً به ذهن ما وابسته است. از این منظر، فردیت و کثرت امری ثانوی و پدیداری است و ریشهی متافیزیکی ندارد. شوپنهاور تا آنجا پیش میرود که از اصل تفرد همچون پردهی مایا نام میبرد و میگوید آنچه هست، کل جهان است و فقط در ظاهر است که فردیت و کثرت دیده میشود.
2- اراده همچون علت رنج
ما پدیدارهای اراده ایم، ارادهای که میخواهد زنده بماند، ارادهای که بنیاناش خواستن است و از همین خواستن است که مدام یا در حال رنج هستیم یا در ملال. آن زمانها که میخواهیم، رنج میبریم، چرا که خود خواستن رنجآور است و اگر هم خواستمان برآورده نشود، رنجمان اضافه میشود. حتی اگر خواستمان برآورده شود، باز هم خواستی جدید خواهیم داشت و اگر خواستی جدید نداشتهباشیم، اگر به تمامی آنچه که زیستن نیاز دارد رسیدهباشیم، مانند دوران مدرن، ملال سربرمیآورد و ازاینرو شوپنهاور بهصراحت میگوید که «… هرگونه حیات بشری میان درد و کسالت پس و پیش میشود» [پیشین، ص 312].
این یعنی مقصر اصلی درد بشر در این جهان همین خواست یا اراده است و بنابراین آنکس که میخواهد به سعادت برسد، به جایی که بیدردی را تجربه کند، باید خواست را کنار بزند. دراینبین، پرسشی پیش میآید و آن این است که چرا بشر خودکشی نکند؟ مگر خودکشی هم رهایی از شر خواست زندگی نیست؟ اما پاسخ این پرسش از نگاه شوپنهاور این است که نه، خودکشی به کار نمیآید.
3- خودکشی همچون تأیید اراده
شوپنهاور برآن است که خودکشی بهمثابهی انکار اراده نیست بلکه بهمثابهی تأیید اراده است. چرا؟ چون کسی که خودکشی میکند در واقع میگوید زندگی را میخواهم، اما نه این مدل زندگی را. این در حالی است که راهحل شوپنهاور برای رهایی از رنج زیستن این است که اصلاً زندگی به طور کل یعنی اراده انکار شود.
کسی که خودکشی میکند کاری نمیکند جز آنکه خودخواهی میکند. او میگوید رنجهای دیگران اهمیتی ندارد، خود را نجات میدهم. خود شوپنهاور با زبانی گویا در این باره توضیح میدهد: «خودکشی نه نوع، که صرفاً فرد را انکار میکند. پیش از این دریافتهایم که چون زندگی همواره برای ارادهی زندگی قطعی و رنجْ ذاتیِ زندگی است، خودکشی – یا استهلاک خودخواستهی پدیداری منفرد – عملی یکسره باطل و نابخردانه است، زیرا شیفینفسه بر اثر آن متأثر نمیشود، درست همانطور که رنگینکمان با وجود تغییر سریع قطراتی که آن را در لحظه حفظ میکنند ثابت باقی نمیماند [پیشین، ص 390].
4- زهد بهمثابهی تجلی عملی انکار اراده
نکتهی اساسی در اینجا تمایز میان دانش انتزاعی و دانش زنده است. شوپنهاور تأکید میکند که هیچ آموزهی نظری، هیچ موعظهی اخلاقی و هیچ استدلال عقلانیای بهتنهایی نمیتواند اراده را انکار کند. انکار اراده نتیجهی دانستن چیزی نیست، بلکه حاصلِ شدنِ چیزی است، یعنی دگرگونیای در کل شیوهی بودن انسان. ازاینرو، زهد نزد شوپنهاور یک دستورالعمل اخلاقی نیست، نشانهی وضعیتی درونی است که پیشتر تحقق یافتهاست.
البته تنها راه مقابله با ارادهْ انکار آن نیست، بلکه – چنانکه در مقدمه گفته شد – شوپنهاور دو راه دیگر معرفی میکند. یکی از این راهها، پناهجستن به هنر و بهویژه موسیقی است و دیگری اخلاق مبتنی بر دلسوزی و شفقت، اما این دو راه تأثیری موقتی یا محدود دارند، درحالیکه انکار اراده چرخهی رنج را از ریشه میشکند. هنر تنها برای لحظهای اراده را خاموش میکند و شفقت هنوز در افق کنش اخلاقی باقی میماند، اما زهدْ اراده را از بنیاد نفی میکند و بدینسان، امکان بازگشت رنج را از میان برمیدارد.
زهد در فلسفهی شوپنهاور، نه ریاضتی نمایشی و نه تحمیل رنج به خود از سر کینه با زندگی، بل تجلی طبیعی و ضروری انکار اراده است. زاهد کسیست که دیگر چیزی نمیخواهد، و از همینرو بهطور خودبهخود از لذتها، مالکیتها و دلبستگیها کناره میگیرد. بااینحال، شوپنهاور تأکید میکند که این فرآیند همواره تدریجی و شکننده است و نیازمند مراقبتی مداوم. انکار ارادهی زیستن زمانی رخ میدهد که شناختی شهودی و زنده از ماهیت جهان، بهعنوان تجلی رنجبار اراده، به نقطهای برسد که دیگر هیچ پدیدار خاصی نتواند بهمنزلهی انگیزهای برای خواستن عمل کند.
این حالت، که شوپنهاور آن را «بیارادگی» مینامد، به رستگاری میانجامد، رستگاریای که نه وعدهای اخروی بلکه وضعیتی وجودی در همین زندگی است. فرد رسته همچنان در جهان میزید، اما دیگر از آنِ جهان نیست. زندگی ادامه مییابد، اما بدون خواستن، بدون چنگزدن و بدون وابستگی.
او دو مسیر عمده برای رسیدن به زهد برمیشمرد: نخست، تأمل ژرف و پایدار در رنج جهان، که به بیزاری از خواستن میانجامد: «… دیگر به این قانع نمیشود که دیگران را نیز همچون خود دوست بدارد و برای دیگران نیز بهقدر خود کار کند، بلکه در او نفرتی شدید نسبت به ماهیت درونیای که تجلیاش پدیدار خود وی است به وجود میآید، نفرت از ارادهی زندگی، که هسته و ذات این جهان مملو از رنج است» [پیشین، ص 372]، دوم، تجربهی رنج شخصی شدید که انسان را ناگهان از چنگال اراده بیرون میکشد.
ثمرهی زهد، آرامشی است عمیق، پایدار و غیرقابلتزلزل، آرامشی که نه به شرایط بیرونی وابسته است و نه با مرگ از میان میرود.
4- 1- عفت کامل و انکار شهوت جنسی
«پاکدامنی خودخواسته و کامل، نخستین گام در عرفان یا انکار ارادهی زندگی است» [پیشین، ص 372]. شوپنهاور شهوت جنسی را نیرومندترین و فریبندهترین تجلی ارادهی زیستن میداند، زیرا در آن، اراده از سطح فرد فراتر میرود و خود را در خدمت بقای نوع قرار میدهد. ازاینرو، انکار میل جنسی ضربهای مستقیم به قلب اراده است.
این انکار، بهظاهر تناقضی با بدن – بهعنوان عینیتیافتگی اراده – دارد، اما شوپنهاور این تناقض را خودِ حقیقت میداند، ارادهای که، از طریق شناخت، بر پدیدار خویش میشورد.
4- 2- فقر خودخواسته و سادهزیستی
پس از انکار شهوت، فقر خودخواسته جایگاهی محوری در زهد مییابد. فقر نزد شوپنهاور نه نتیجهی اجبار اجتماعی که انتخابی آگاهانه برای محرومکردن اراده از ابزارهای تغذیهی خود است. مالکیت، امنیت و حتی ترجیحات کوچک روزمره، همگی بهانههایی برای تداوم خواستن اند. زاهد، با رهاکردن همهی اینها، اراده را در وضعیت گرسنگی دائمی قرار میدهد.
سادهزیستی، در این معنا، نوعی مرگ تدریجی خواستن است. زندگی به حداقل تقلیل مییابد، نه از سر نفرت، بلکه از سر بینیازی. زاهد دیگر چیزی برای ازدستدادن ندارد و درست از همینرو، آزاد است. زاهد «بهندرت به جسم غذا میرساند، مبادا رشد و بالیدن نیرومند آن اراده را که جسم صرفاً تجلی آینهاش است از نو تحریک کند و با زور بیشتری به هیجان آورد. ازاینرو به روزهداری و حتی تأدیب نفس و خودآزاری روی میآورد، چون با عسرت و رنج مداوم هر چه بیشتر میتواند ارادهای را که بازمیشناسد و بهعنوان منشأ هستی عذابآور خود-اش و جهان از آن نفرت دارد به زانو درآورد و هلاک کند» [پیشین، ص 374].
این یعنی کمخوری، کمخوابی و حتی اعمالی که میتوان آنها را خودآزاری نامید، در فلسفهی شوپنهاور تنها زمانی معنا دارند که بیانگر انکار اراده باشند. بدن سالم، نیرومند و آسوده، بستر مساعدی برای خواستن است، ازاینرو، زاهد آن را تنها به اندازهی بقا حفظ میکند. افزون بر این، او رنج، تحقیر و بیعدالتی دیگران را بدون مقاومت میپذیرد، زیرا دیگر «منِ» جداگانهای وجود ندارد که نیازمند دفاع باشد.
در اینجا، رنج دشمن نیست که نشانهای از خاموشی اراده است. هرچه اراده ضعیفتر میشود، رنج نیز قدرت آزار خود را از دست میدهد و به تجربهای خنثی – حتی خوشایند – تبدیل میشود.
5- انکار اراده همچون فرآیندی مداوم
انکار اراده از نظرگاه شوپنهاور فرآیندی مداوم است و اینگونه نیست که زاهد یک بار اراده را انکار کند و به کناری نهد، بل این فرآیند – بهسبب ذات اراده – نیازمند تلاشی آگاهانه و مداوم برای سرکوب خواستههای درونی است. شوپنهاور برآن است که انسان باید با ریاضت و تأدیب نفس، اراده را که ریشهی تمامی رنجهاست، در خود نابود کند تا به آرامش و سعادتی پایدار دست یابد. از نگاه شوپنهاور، اکثر انسانها تنها از طریق تجربهی رنجهای شخصی و عمیق میتوانند به مرحلهی انکار اراده برسند، زیرا شناخت نظری برای اکثر افراد کافی نیست. این رنجهای شدید که گاه تا مرز مرگ پیش میروند، اراده را در فرد شکسته و تغییر بنیادینی در سرشت او ایجاد میکنند. در این نقطه، فرد دیگر خود و جهان را جای درد و تکاپو نمیبیند، بلکه با پذیرش کامل و تسلیم، از تمامی تمایلات پیشین خود دست میکشد و با آرامش به استقبال مرگ میرود.
6- انکار اراده تا رسیدن به هیچ
اما پس از انکار اراده توسط انکارکننده، تجلی اراده که همان تصور یا همان جهان باشد، هیچ میشود. اینسان است که هیچ نمیتواند شوقی در انکارکننده برانگیزاند و اینسان، او با گذر از اراده از رنج جهان هم عبور میکند. در چنین وضعیتیست که «دیگر هیچچیز نمیتواند او را پریشان و نگران سازد؛ دیگر هیچچیز نمیتواند او را تحریک کند، زیرا او تمامی هزار رشتهای که ما را به جهان میدوزند، و بهشکل بیم و امید و خشم و حسد، اینجا و آنجا به دام درد مداوممان میکشانند را پاره کردهاست. با خونسردی و با یک لبخند برمیگردد و به خیال رنگارنگ این جهانی نگاه میکند که روزگاری حتی قادر بود تا جان او را نیز برانگیزاند و عذاب دهد، اما اکنون همچون شطرنجباز در پایان بازی، یا همچون لباس پرزرقوبرقی که شکل و قالباش در مهمانی شبانه بر تنمان زار میزد و آزارمان داده و صبح به گوشهای پرتاب میشود، با بیتفاوتی پیشروی او قرار میگیرد» [پیشین، ص 382].
اما این امر به توضیحی بیشتر نیاز دارد. برای آنها که میخواهند بدانند که پس از انکار اراده چه چیز میماند، شوپنهاور اینسان میگوید که شرح این وضعیت از لحاظ ایجابی کار فلسفه نیست و فلسفه صرفاً سلبی میتواند توضیح دهد.
از نگاه شوپنهاور، درک مفهوم «هیچ» یا نیستی نیازمند دقت در تمایز میان «عدم نسبی» و «عدم مطلق» است. هیچِ مطلق که کاملاً منفی باشد، غیرقابل تصور و ناممکن است، زیرا هیچِ مفهومی همواره در نسبت با چیزی دیگر که وجود دارد یا میتواند وجود داشته باشد، تعریف میشود. بنابراین، آنچه ما بهعنوان نیستی میشناسیم، در واقع یک عدم نسبی است که نفیِ یک چیز دیگر محسوب میشود و نمیتواند به عنوان یک امر مثبت و مستقل مطرح باشد.
با این مقدمه، میباید خاطرنشان کرد که از نظرگاه شوپنهاور، جهان پدیدهای است که مظهر و آینهی اراده است و ما خود نیز همین اراده و این جهان هستیم. تمامی مفاهیم، کلمات و تصورات ما در بستر زمان و مکان شکل میگیرند و به اراده تعلق دارند. ازاینرو، انکار اراده بهمعنای محو شدن و نابودی جهانِ پدیداریست. اگر اراده از میان برود، آن آینه نیز میشکند و دیگر نه زمانی هست و نه مکانی، بنابراین تلاش برای درک آنچه پس از انکار اراده باقی میماند، در چارچوب عقل و تصور ناممکن است.
این یعنی اگر کسی اصرار داشتهباشد که حالت پس از انکار اراده را به شکل مثبت یا ایجابی بشناسد، تنها راه ارجاع به تجربههای شخصی و غیرقابل انتقالی است که به آنها خلسه، اشراق یا اتحاد با خدا میگویند. اما این حالات فاقد صورتِ ذهنی و عینی هستند و در حیطهی شناخت فلسفی نمیگنجند. فلسفه ناچار است به شناخت سلبی اکتفا کند و بپذیرد که با نابودی اراده، تمامی پدیدارها، زمان، مکان و ذهن نیز از میان میروند و چیزی جز یک هیچِ بیمحتوا باقی نمیماند.
شوپنهاور تأکید میکند که با وجود اینکه نابودی نهایی اراده به سوی هیچ میرود، کسانی که اراده را انکار کردهاند، به آرامشی عمیق و اقیانوسوار دست مییابند که در تخیل نمیگنجد. این افراد که دیگر اسیر تلاشهای بیهدف و چرخهی بیم و امید نیستند، به حالتی از سکوت و اطمینان تزلزلناپذیر میرسند که در چهرههای مقدس در نقاشیهای هنرمندانی چون رافائل و کورجو به تصویر کشیده شدهاست و تنها معرفت خالص برای آنان باقی میماند.
نکتهای دیگر که شوپنهاور روی آن تأکید دارد این است که انسانهایی که هنوز در بند ارادهی زندگی هستند، از این نیستی نهایی میهراسند، همانطور که کودکان از تاریکی میترسند. اینجا شوپنهاور حتی از هندوییسم و بودیسم هم عبور میکند و میگوید ما نباید با افسانههای مبهم و بیمعنی مانند جذبشدن در برهمن یا نیروانا، این حقیقت را بپوشانیم. شجاعت ایجاب میکند که آزادانه اعتراف کنیم که آنچه پس از نابودی کامل اراده باقی میماند، برای کسانی که هنوز درگیر اراده اند، «هیچ» است، «اما در مقابل برای کسانی که اراده در ایشان بازگشته و خود را انکار کرده نیز همین جهان حقیقی ما با تمام ستارگان و کهکشانهایاش چیزی نیست جز هیچ» [پیشین، ص 401].



