فلسفهمقالاتِ آرش شمسی

سعادت اسپینوزایی | عواطف فعال و عشق عقلانی به خدا

مسئله‌ی سعادت، از کهن‌ترین و درعین‌حال مناقشه‌برانگیزترین پرسش‌های فلسفه است، پرسشی که در نگاه نخست ممکن است ساده بنماید، اما به‌محض ورود به آن، خود را در شبکه‌ای از مفاهیم متافیزیکی، معرفت‌شناختی و اخلاقی می‌یابیم. سعادت چیست؟ آیا غایتی بیرونی است که از پس زیستن مطابق با فضیلت به‌دست می‌آید، یا خودْ همان زیستن فضیلت‌مند است؟ آیا سعادت به رضایت روانی، آرامش درونی، کامیابی دنیوی یا رستگاری اخروی بازمی‌گردد؟ و مهم‌تر از همه، آیا انسان، در جهانی که تابع ضرورت است، اصولاً می‌تواند سعادتمند باشد؟ باروخ اسپینوزا، در کتاب اخلاق، پاسخی به‌غایت رادیکال به این پرسش‌ها می‌دهد، پاسخی که هم‌زمان با بسیاری از شهودهای رایج اخلاقی و دینی ناسازگار است. او سعادت را نه پاداش فضیلت و نه حتی نتیجه‌ی انتخاب آزاد و نه امری وابسته به شرایط بیرونی می‌داند، بل‌که آن را عین فضیلت و فعلیت عقلانی انسان می‌شمارد [اخلاق، بخش 5، قضیه‌ی 42].

اما دشواری اندیشه‌ی اسپینوزا دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. سعادت او بی‌واسطه به مفاهیمی گره خورده‌است که فهم آن‌ها خود مستلزم عبور از بسیاری پیش‌فرض‌های رایج اند، خدا یا طبیعت به‌مثابه‌ی جوهر یگانه، ضرورت علی مطلق، انکار اراده‌ی آزاد به‌معنای متعارف، وحدت ذهن و بدن، تمایز عواطف فعال و منفعل و در نهایت، ایده‌ی شگفت‌انگیز «عشق عقلانی به خدا». افزون بر این، اسپینوزا از نوعی سرمدیت سخن می‌گوید که نه بقای شخصی است و نه جاودانگی زمانی، بل شیوه‌ای از فهم وجود است، امری که فهم آن بدون دقت مفهومی، به‌راحتی به سوءتفاهم می‌انجامد.

این نوشتار تلاشی است برای بازکردن گام‌به‌گام این منظومه‌ی فکری. در بخش نخست، زمینه‌ی متافیزیکی فلسفه‌ی اسپینوزا بررسی می‌شود، از جایگاه خدا یا طبیعت، وضعیت انسان به‌عنوان شیوه‌ای از جوهر گرفته تا اصل تناظر میان ذهن و بدن. سپس، مسیر کمال ذهن از خلال تمایز سه نوع معرفت ترسیم می‌گردد، مسیری که از معرفت ناکافی و عواطف منفعل آغاز می‌شود و به معرفت شهودی و کنش عقلانی می‌انجامد. در ادامه، نقش عواطف، تعریف عشق و صورت خاص عشق عقلانی به خدا تحلیل می‌شود. در بخش‌های پایانی، مسئله‌ی سرمدیت نفس و نسبت آن با جاودانگی بررسی می‌شود و نشان داده می‌شود که اسپینوزا چگونه بدون توسل به بقای شخصی، از نوعی دوام غیرزمانی سخن می‌گوید. سپس، نسبت سعادت، فضیلت و آزادی روشن می‌گردد، نسبتی که در آن، آزادی فهم و زیستن در دل ضرورت است.

سعادت اسپینوزایی

الف) زمینه‌ی متافیزیکی: خدا یا طبیعت و جایگاه انسان

در بخش نخست اخلاق، اسپینوزا خدا را به‌مثابه‌ی جوهر یگانه، نامتناهی و علت خود تعریف می‌کند. جوهر آن است که «در خود» است و تصور آن به تصور چیزی دیگر وابستگی ندارد [اخلاق بخش 1، تعریف 3]. نیز علت خود آن است که «ذات‌اش مستلزم وجود-اش است و ممکن نیست طبیعت‌اش ناموجود تصور شود» [اخلاق، بخش 1، تعریف 1]. باید اضافه کرد که از نظرگاه اسپینوزا، «هر چیزی که هست در خدا هست و بدون او ممکن نیست چیزی وجود یابد یا به تصور آید» [اخلاق، بخش 1، قضیه‌ی 15]. اما موجودات متناهی، از جمله انسان، نه جواهر مستقل بل‌که حالاتی از این جوهر یگانه اند. آدمی جوهر نیست، چرا که «در خود» نیست و تصور-اش به تصور جوهر وابسته است. اسپینوزا باور دارد که جوهر واقعیت نهایی‌ست، اما ما انسان‌ها جوهر را از روی صفات‌اش – که مقوم ذات جوهر است – می‌شناسیم. جوهر صفاتی بی‌‌نهایت دارد، اما ما محدود به دو صفت هستیم، یکی اندیشه و دیگری امتداد. اما نکته‌ای  دیگر که اسپینوزا روی آن تأکید دارد و نقش‌اش بسیار است در بحث ما پیرامون سعادت آدمی، این است که اسپینوزا استدلال می‌کند که ذهن و بدن انسان دو بیان از یک واقعیت اند که ذیل صفات اندیشه و امتداد فهمیده می‌شوند. او همچنین به اصل تناظر باور دارد، اصلی که طبق آن «نظام و اتصالات تصورات، مانند نظام و اتصالات اشیاء است» [اخلاق، بخش دوم، قضیه‌ی 7]. آن‌چه که در دنیای مفاهیم است، متناظر است بر آن‌چه که در دنیای فیزیکی رخ می‌دهد و بالعکس و این یعنی آن‌چه که در روان رخ می‌دهد، متناظر آن است که در بدن اتفاق می‌افتد. این ماجرا صرفاً برای تصدیقات نیست، بل پیرامون تصورات هم هست. از باب مثال، تصور درخت، مفهوم درخت، در دنیای ذیل صفت اندیشه درست متناظر با خود درخت در دنیای فیزیکی‌ست. همچنین فرآیندهای علت‌ومعلولی‌ای که در دنیای فیزیکی رخ می‌دهد، درست متناظر با آن‌چه که در دنیای اندیشه رخ می‌دهد است.

دیگر آن‌که اسپینوزا بسی تأکید دارد روی «علیت» و بر این باور است که علیت قانونی بدیهی و رایج است در تمامی بخش‌های طبیعت، چه ذیل صفت اندیشه و چه ذیل صفت امتداد. او به‌شدت ضرورت‌گراست و همین ضرورت‌گرایی رادیکال است که شالوده‌ی اخلاق و سیستم او برای نیل به سعادت را می‌سازد. آزادی نزد اسپینوزا نه آن است که فاعل بتواند فارغ از علل پیشینی به انجام کارها برسد، بل‌که آن است که کارها از طبیعت خود فاعل برآمده‌باشند. این نگاه به آزادی، همچنان موجَب‌شدگی را در خود دارد، اما می‌گوید موجب‌شدگی فاعل از طبیعت خود او برآمده، نه از شئ‌ای خارجی، اما مجبور کسی است که انجام کارها را بر اساس ایجاب و اجبار چیزی غیر از خود انجام می‌دهد. بدیهی‌ است که با این تعریف، صرفاً خدا مختار است، چرا که خارج از او چیزی نیست که مجبور-اش کند و هرآن‌چه انجام می‌دهد، از طبیعت خود او برمی‌آید و انسان موجودی مجبور است، بااین‌حال این تمام ماجرا نیست. اسپینوزا راه‌باریکه‌ای برای انسان باقی می‌‌گذارد تا بتواند به آزادی نزدیک شود و هم‌زمان به سعادت.

ب) سه نوع معرفت و مسیر کمال نفس

اسپینوزا در بخش دوم، قضیه‌ی 40، سه نوع معرفت را متمایز می‌کند. معرفت از نوع نخست، معرفتی مبتنی بر تجربه‌های پراکنده، نشانه‌ها و شنیده‌هاست. این معرفت شاید به کار زندگی روزمره آید، لیکن کاربردی ناکافی در معرفت‌‎شناسی دارد و به‌ویژه منشأ عواطف منفعل است [پیرامون عواطف منفعل در ادامه خواهم گفت]. اما معرفت دوم معرفتی عقلی و استدلالی و از طریق مفاهیم مشترک و علل کافی است. این معرفت به سامان‌دهی عواطف کمک می‌کند، ولی بهترین نوع معرفت، معرفت سوم است که کاملاً سعادت اسپینوزایی روی آن متکی‌ست، معرفتی شهودی که اشیاء را مستقیم در نسبت‌شان با ذات الهی می‌فهمد، به‌نوعی همان دیدن اشیاء از منظر سرمدیت. بعدها اسپینوزا در بخش پنجم ابراز می‌دارد که عشق عقلانی به خدا از همین معرفت نوع سوم برمی‌خیزد، چرا که تنها در این سطح است که نفس، ضرورت اشیاء و نسبت آن‌ها با خدا را به‌شکل کافی درمی‌یابد.

ج) عواطف فعال و منفعل: از انفعال تا کنش عقلانی

اسپینوزا در بخش سوم اخلاق تمایزی بنیادین میان عواطف فعال و عواطف منفعل برقرار می‌کند، تمایزی که بدون آن، فهم سعادت، آزادی و عشق عقلانی به خدا – که در ادامه می‌آیند – ناممکن است. عاطفه نزد اسپینوزا صرفاً حالتی روانی نیست، بل تغییری در توان کنش‌گری آدمی‌ست: «مقصود من از عواطف، احوال بدن و همچنین تصورات آن احوال است که قدرت فعالیت بدن به‌واسطه‌ی آن‌ها افزایش می‌یابد یا کاهش می‌پذیرد، تقویت می‌شود و یا از آن جلوگیری می‌شود» [اخلاق، بخش 3، تعریف 3]. عواطف منفعل آن عواطفی اند که علت تام آن‌ها در خود ما نیست، بل‌که از علل بیرونی ناشی می‌شوند و ما را دچار کاهش توان کنش می‌کنند. به‌ دیگر بیان، در عواطف منفعلْ انسان فاعل نیست، منفعل است، چیزی بر او واقع می‌شود.

ریشه‌ی عواطف منفعل، معرفت ناکافی است. تا آن‌جا که ذهن اشیاء را به‌صورت پراکنده، تصادفی و جدا از علل حقیقی‌شان می‌فهمد، در بند امید، ترس، حسد، خشم و شهوات باقی می‌ماند. این عواطف، هرچند گاه با لذت همراه اند، اما ناپایدار اند، زیرا به عللی وابسته اند که از اختیار ما خارج‌ اند. از همین‌رو، انسانی که تحت سیطره‌ی عواطف منفعل زندگی می‌کند، بنا به تعریف اسپینوزایی، آزاد نیست، در نوعی بردگی عاطفی به‌سر می‌برد.

در مقابل، عواطف فعال آن عواطفی اند که از معرفت کافی برمی‌خیزند، یعنی حالاتی که علت آن‌ها در ذات خود ما، تا آن‌جا که می‌اندیشیم، قرار دارد. این عواطف نه نفی عاطفه که دگرگونی ساختار آن اند. عقل عاطفه را حذف نمی‌کند، بل‌که آن را به کنش بدل می‌سازد. شادی فعال، برخلاف لذت‌های منفعل، ناشی از افزایش توان کنش ذهن است و به همین دلیل پایدارتر و رهایی‌بخش‌تر است.

نیز اضافه باید کرد که اسپینوزا تصریح می‌کند که هیچ عاطفه‌ای به‌واسطه‌ی انکار یا سرکوب از میان نمی‌رود، بل‌که تنها به‌واسطه‌ی عاطفه‌ای قوی‌تر و عقلانی‌تر مهار می‌شود. این نکته‌ی کلیدی، اخلاق اسپینوزا را از هر نوع ریاضت‌گرایی یا اخلاق سرکوب‌محور متمایز می‌کند. راه رهایی جنگ با شهوات نیست، بل‌که فهم علی آن‌هاست، فهمی که به‌تدریج آن‌ها را از حالت انفعال به فعلیت عقلانی بدل می‌کند.

د) از تعریف عشق تا عشق عقلانی

همچنان در حال بیان‌کردن مقدمات بحث هستیم، اما همین مقدمات – همه – پرده از بخش‌های متعدد فلسفه‌ی اسپینوزا برمی‌دارند. تعریف عشق نیز از مهم‌ترین بحث‌های اسپینوزاست. او عشق را این‌سان تعریف می‌کند: «عشق چیزی نیست مگر لذتی که همراه با تصور یک علت خارجی است» [اخلاق، بخش 3، تبصره‌ی قضیه‌ی 6]. همچنین در گزاره‌ی 32 بخش پنجم آمده‌است که کسی که خود و اشیاء را از منظر سرمدیت می‌شناسد، به خدا عشق می‌ورزد. عشق‌ورزی به خدا به چه معنا؟ با آن تعریفی که از عشق دادیم، این عشق، شادی‌ای یا لذتی است همراه با ایده‌ی خدا به‌عنوان علت آن و از آن‌جا که خدا علت سرمدی و نامتناهی است، این شادی پایدار است. با این‌همه، پایداری آن نباید به‌اشتباه به معنای دوام زمانی یا بقای شخصی فهمیده شود، بل‌که سرمدی است.

افزون بر این، در گزاره‌ی 36 بخش پنجم، اسپینوزا تصریح می‌کند که عشق عقلی نفس به خدا، جزئی از عشق عقلی نامتناهی‌ای است که خدا به خود دارد. این تأکید بر «جزئی از» اهمیت بنیادی دارد. اسپینوزا از همسانی کامل عشق انسان و عشق خدا سخن نمی‌گوید، بل‌که از مشارکت ذهن انسانی – تا آن‌جا که به‌نحو سرمدی می‌شناسد – در فعلیت اندیشه‌ی الهی سخن می‌گوید.

از این‌رو، عشق عقلی نه رابطه‌ای شخصی میان دو موجود متمایز است و نه تجربه‌ای عرفانی به معنای انحلال سوژه، بل‌که فعلی از اندیشه است که در آن، خدا از طریق شیوه‌ی انسانی خود را می‌شناسد و دوست می‌دارد.

ه) سرمدیت نفس و مسئله‌ی جاودانگی

اسپینوزا در قضایای پایانی بخش پنجم به مسئله‌ای می‌پردازد که بیش‌ترین ابهام تفسیری را برانگیخته‌است، سرمدیت نفس. او به‌شکلی عجیب باوجودی‌که زمان یا دیمومت و همچنین سرمدیت نقشی بسیار مهم در فلسفه‌اش و به‌ویژه در بحث‌اش در مورد سعادت دارند، به‌شدت برای تعریف‌کردن‌شان خساست به خرج می‌دهد و همین به‌اضافه‌ی برخی تناقض‌های عجیب در تفاسیری چند از مفهوم سرمدیت است که فهمی کامل از سرمدیت و به‌ویژه سرمدیت نفس را مانع می‌شود. سعی کوچکی در این باب می‌کنیم تا دریابیم که اسپینوزا، تا حدی، چه می‌گوید. او می‌نویسد که ما قادر هستیم که اشیاء را به دو شکل بفهمیم و تصور کنیم. نخست آن‌که آن‌ها را در زمان و مکانی معین دریابیم و وجودشان را این‌گونه در نظر آوریم و دوم آن‌که از آن حیث تصورشان کنیم که در خدا هستند و از ضرورت طبیعت الهی ناشی اند. شکل دوم، همان اشیاء را تحت شکل سرمدیت دریافتن است و از این طریق است که با دریافتن آن‌ها، ذات سرمدی و بی‌نهایت خدا را نیز درمی‌یابیم. به معنی نخست، نفس آدمی پس از مرگ از بین می‌رود، اما به معنی دوم، «ممکن نیست نفس انسان مطلقاً با بدن انسان از بین برود، بلکه از آن چیزی باقی می‌ماند که سرمدی است» [اخلاق، بخش پنجم، قضیه‌ی 23].

او تصریح می‌کند که نفس انسان از حیثی سرمدی است، نه بدین معنا که پس از مرگ بدن به‌نحو شخصی باقی می‌ماند، بل‌که بدین معنا که می‌توان آن را از منظر سرمدیت فهمید. سرمدیت، نزد اسپینوزا، شیوه‌ای از وجود است، نه استمرار در زمان. آن‌چه به سرمدیت نسبت داده می‌شود، نه بخشی جداشدنی از نفس، بل همان فعلیت معرفت کافی است، ایده‌هایی که به‌واسطه‌ی نسبت‌شان با ذات الهی، از زمان مستقل ‌اند.

و) سعادت، فضیلت و آزادی حقیقی

«نجات یا سعادت یا آزادی ما عبارت است از عشق پایدار و سرمدی به خدا» [اخلاق، بخش پنجم، تبصره‌ی قضیه‌ی 36]. اسپینوز تأکید می‌کند که سعادت همان آرامش نفس است و بنابراین عشق به خدا با آرامش نفس یکی‌ست. پیش‌تر در مورد عشق به خدا گفتم و اظهار داشتم که عشق به خدا یعنی شادی‌ای یا لذتی با علم به این‌که علت آن خداست و چون خدا ازلی و ابدی‌ست، این عشق هم پایدار است و سرمدی.

اسپینوزا در قضیه‌ی پایانی اخلاق تصریح می‌کند که «سعادت پاداش فضیلت نیست، بلکه خود فضیلت است» [اخلاق، بخش پنجم، قضیه‌ی 42]. اما  فضیلت نزد او چیزی جز توان کنش‌گری عقلانی نیست، یعنی عمل‌کردن بر اساس معرفت کافی و بنابراین داشتن قدرت بیشتر بر عواطف. از آن‌جا که عشق عقلی به خدا عالی‌ترین صورت این معرفت است، می‌توان آن را کامل‌ترین فعلیت فضیلت دانست.

این سعادت با آرامش ذهنی و همچنین با جلوگیری از شهوات و عواطف همراه است، آرامشی که نه از ارضای امیال که از فهم ضرورت طبیعت ناشی می‌شود. چنین انسانی از ترس مرگ رهاست، نه به دلیل امید به بقای شخصی، بل از آن‌رو که خود را از منظر سرمدیت می‌فهمد و وجود خویش را در کلیت ضروری طبیعت جای می‌دهد.

در کل سعادت در فلسفه‌ی اسپینوزا دقیقاً در نقطه‌ای رخ می‌دهد که انسان از قلمرو عواطف منفعل عبور می‌کند و به حیات عاطفی فعال وارد می‌شود. عشق عقلانی به خدا عالی‌ترین صورت این دگرگونی است. این عشق نه عاطفه‌ای منفعل است، نه وابسته به ابژه‌ای بیرونی که بتواند از دست برود و نه با ترس، امید یا انتظار پاداش آمیخته است. عشق عقلانی به خدا، به‌طور دقیق، شادی‌ای فعال است که از معرفت شهودی به ضرورت طبیعت الهی برمی‌خیزد.

از همین‌رو، در عشق عقلانی به خدا، خبری از عواطف منفعل نیست. ذهنی که خدا و اشیاء را از منظر سرمدیت می‌شناسد، دیگر خود را در معرض تصادف و بی‌ثباتی نمی‌بیند و بنابراین دچار اضطراب، حسرت یا حرص نمی‌شود. شهوات، تا آن‌جا که بیانِ ناآگاهی و وابستگی به علل بیرونی اند، قدرت خود را از دست می‌دهند. انسان در این وضعیت، عواطف خود را کنترل نمی‌کند به معنای سرکوب، بل آن‌ها را می‌فهمد و بدین‌سان آن‌ها را به عواطفی فعال بدل می‌سازد.

آزادی نزد اسپینوزا دقیقاً در همین‌جا محقق می‌شود. آزادی نه گریز از ضرورت که زیستن در دل ضرورت با فهم آن است. انسانی که از رهگذر عشق عقلانی به خدا به این فهم می‌رسد، دیگر برده‌ی شهوات نیست، زیرا کنش‌های او از طبیعت عقلانی خود-اش ناشی می‌شوند، نه از فشار علل بیرونی. چنین انسانی آزاد است، نه به این معنا که از قوانین طبیعت مستثنی شده، به این معنا که خود، به‌قدر امکان انسانی، به علت افعال خویش بدل شده است.

به این معنا، سعادت، آزادی و فضیلت در فلسفه‌ی اسپینوزا سه نام برای یک واقعیت هستند، فعلیت‌یافتن عقل در حیات انسانی.

آرش شمسی

هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو | چو پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
guest
0 دیدگاه

این‌ها را هم بخوانید

دکمه بازگشت به بالا