اسپینوزا، وضعیت طبیعی، دولت و پوتنشیا [potentia]


در وضعیت طبیعی هابز، انسان پیش از هر چیز موجودی است که از مرگ میترسد، ترسی بنیادین، خام و بیواسطه. جهان طبیعی او میدان رقابت قدرتهاست، جهانی که برابری انسانها ناشی از کرامت نیست، بل از توان برابرشان برای کشتن یکدیگر ناشی میشود. نتیجهی این وضعیت، جنگ همه علیه همه است، وضعیتی که در آن اعتمادْ ناممکن، وعدهها بیاعتبار و زندگی «منزوی، فقیرانه، زشت، حیوانی و کوتاه» است. عقل در اینجا نه نیرویی برای شکوفایی که ابزاری اضطراری برای گریز از فاجعه است، ابزاری برای محاسبهای سرد که انسان را به این نتیجه میرساند که تنها راه بقا، تسلیم بیقیدوشرط به قدرتی برتر است.
اما وضعیت طبیعی اسپینوزا، هرچند فاقد اخلاق، قانون و تکلیف است، لزوماً صحنهی جنون و آشوب نیست. اینجا «حق» عینِ قدرت است. هر موجودی تا آنجا حق دارد که توان دارد. البته انسانها در بند میل اند، اما این میل صرفاً نیرویی گریز از دیگری نیست، میتواند به صورت conatus مشترک ظاهر شود، یعنی تلاشی همافزا برای افزایش قدرت زیستن. افراد درمییابند که توان آنها در انزوا شکننده است، اما در پیوند با دیگران فزونی میگیرد. عقل در این وضعیت غایب نیست، بل بهصورت امکانی در دل طبیعت حضور دارد، امکانی برای فهم اینکه افزایش قدرت فردی از مسیر افزایش قدرت جمعی میگذرد. از اینرو، انسانها نه صرفاً از سر ترس، بل از رهگذر میل به بقا، پایداری و تقویت توان مشترک، به سوی اجتماع کشیدهمیشوند. وضعیت طبیعی اسپینوزا جهنم هابزی نیست، میدان ناپایداری است که در آن امکان گذار به نظمی عقلانی و همافزا از پیش نهفته است.
از دیگر سو، دولت نزد هابز، پاسخ نهایی به ترس است. دولت حاصل قراردادیست که با آن، انسانها تمامز قدرت خود را به حاکمی واحد واگذار میکنند تا او با مشت آهنین، صلح را تضمین کند. این دولت، لویاتانی است که بالاتر از قانون میایستد، زیرا خودْ منبع قانون است. عدالت، خیر، و حتی دین، همگی تابع ارادهی حاکم اند. اطاعت نه فضیلت، بلکه شرط بقاست. آزادی، صرفاً به معنای نبود مانع فیزیکی در اجرای فرمانهاست. در اینجا، دولت بر فراز جامعه میایستد و حیات سیاسی، بهقیمت خفهکردن هرگونه قدرت جمعی مستقل، تثبیت میشود.
لیکن دولت اسپینوزایی از دل جامعه برمیخیزد، نه بر فراز آن. حاکمیت چیزی جز تمرکز potentia * خلق نیست، قدرتی که اگر از مردم جدا شود، خودبهخود فرو میپاشد. حتی اطاعت، در اینجا توجیهی عقلانی دارد. اطاعت از قانونی که برای حفظ خیر مشترک وضع شده، بندگی نیست، بل شکلی از عقلانیت جمعی است. دموکراسی برای اسپینوزا بهترین شکل حکومت است. نیز اضافه میباید کرد که دموکراسی طبیعیترین صورت سیاست است، جایی که قانون تا وقتی معتبر است که توان حفظ صلح، آزادی اندیشه و امنیت جمعی را داشتهباشد. دولت نه ماشین سرکوب، بلکه سازوکاری ناپایدار و وابسته به توان زیست جمعی است.
اینجاست که آنتونیو نگری به اسپینوزا روی میآورد. چون در اسپینوزا، قدرت نه در حاکم، بلکه در multitude جریان دارد، در انبوههای زنده که هم میسازد، هم میشکند، هم اطاعت میکند و هم میتواند دوباره بنیان بگذارد. اسپینوزا به نگری امکان میدهد تا از سیاستی سخن بگوید که هنوز اسیر دولت، نمایندگی و حاکمیت بسته نشدهاست، سیاستی که از درون زندگی میجوشد. پیرامون این ماجرا، بهزودی مقالهای مستقل و مفصل نوشته و در وبسایت lycee.ir منتشر خواهم کرد.
—-
* در اندیشهی اسپینوزا، potentia بهمعنای «توان بالفعل هستی و کنش» است، نه حقِ حقوقی، نه اختیار انتزاعی، و نه مجوزی که از بیرون اعطا شدهباشد.potentia نشان میدهد هر موجود واقعاً چه میتواند بکند، تا چه اندازه قادر است اثر بگذارد و اثر بپذیرد و چگونه در هستی خود پایدار بماند و آن را گسترش دهد. از همینرو، حق طبیعی نزد اسپینوزا دقیقاً همارز potentia است، هرکس به همان اندازه حق دارد که قدرت دارد. حق چیزی جدا از طبیعت نیست، بلکه از دل نظم علّی جهان برمیخیزد، اگر بتوانی کاری را انجام دهی، به همان معنا حق انجامدادناش را داری. این سطح هنوز سطح اخلاق یا هنجار نیست، بل سطح هستیشناسی است.
نکتهی تعیینکننده آن است که potentia امری ایستا یا فردی صرف نیست. توان انسان در انزوا محدود است، اما آنهنگام که انسانها به هم میپیوندند، potentia صرفاً جمع نمیشود، بلکه بهشکل کیفی دگرگون میگردد. همکاری، عقل جمعی و عواطف فعال، توان مشترکی پدید میآورند که از مجموع توانهای پراکنده فراتر میرود، همان چیزی که اسپینوزا آن را قدرت جمعی یا potentia multitudinis مینامد. دولت نیز تنها تا آنجا پایدار است که قدرت رسمی و نهادی آن (potestas) بر این توان زنده و درونماندگار جمعی متکی باشد. هرجا این پیوند گسسته شود و دولت بکوشد صرفاً با فرمان و اجبار حکومت کند، قدرتاش توخالی میشود، حتی اگر هنوز قانون، ارتش و نهادهای ظاهراً مقتدر را در اختیار داشته باشد.
******

پیشتر پیرامون بحث اسپینوزا در باب قدرت یا potentia و نقش آن در فراروی اسپینوزا در نظریهی سیاسی هابز – بهاختصار – سخن گفتم، اما واقعیت این است که اسپینوزا بیش از آنکه در رسالهی الهی-سیاسی [TTP] سخن بگوید، در رسالهی سیاسی [TP] سخن میگوید. اسپینوزا در بخش دوم رسالهی سیاسی مینویسد «هر فرد به همان اندازه حق دارد که قدرت دارد» – جملهای که در تصویر نقلاش کردهام. کلید فهم این جمله در واژهی potentia نهفتهاست. پوتنشیا نزد او صرفاً «زور» یا «اقتدار حقوقی» نیست، بلکه توان واقعی اثرگذاری، ظرفیتِ بودن و عملکردنِ هر چیز در شبکهی علیِ طبیعت است. هر موجودی تا آنجا حق دارد که میتواند دوام آوَرَد، تأثیر بگذارد و کنش کند. بنابراین «حق طبیعی» چیزی افزوده بر واقعیت نیست، خودِ واقعیت است از حیث تواناش. حق، ترجمهی هنجاری پوتنشیاست. از همینجا روشن میشود که چرا اسپینوزا میان potentia و potestas فرق میگذارد. پوتنشیا قدرت واقعی و درونی افراد و جمع است، اما پوتستاس اقتدار رسمی و نهادی دولت. اگر اقتدار سیاسی از پوتنشیا جدا شود، یعنی اگر نهادها دیگر بازتاب توان واقعی مردم نباشند، آن اقتدارْ توخالی میشود. چون حق، بهمعنای عمیق کلمه، هرگز از قدرت جدا نیست. هیچ فرمانی صرف اینکه اعلام شده «حق» نمیآورد، تنها آنجا که پشتوانهی پوتنشیا باشد، دوام مییابد. در نتیجه، همارزی «حق = قدرت» نزد اسپینوزا ستایش زور نیست، بل طبیعیسازی سیاست است. او نمیگوید هر که قویتر است بر حسب اخلاقْ برتر است، میگوید در سطح طبیعت، دامنهی حق هر چیز همان دامنهی توان اوست. سیاست عقلانی تلاشیست برای سازماندادن پوتنشیاهای پراکنده در قالبی پایدار، بهگونهای که قدرت جمعی افزایش یابد نه سرکوب شود. دولت زمانی پایدار است که پوتستاساش بیان منظم پوتنشیاست.
جملهی زیر را در همین راستا ببینید.




