گذری مختصر بر لذت از نظرگاه افلاطون، کانت و نیچه

کانت در همان صفحات آغازین کتاب بنیاد مابعدالطبیعهی اخلاق، چنانکه بخشی از آن در تصویر بالا آمده، نشان میدهد که اخلاقی که او مدنظر دارد، از لذت – بهعنوان هدف و مبنا – عبور میکند. مسئله این نیست که لذت بد است، این است که لذت نمیتواند اصل بنیادین اخلاق باشد، چهآنکه لذتْ وابسته به میل، تجربه و وضعیت روانیمان است، متغیر و شخصی است. اخلاق – اما – میباید کلی، ضروری و مستقل از نوسانات تمایل باشد.
در همین راستاست که کانت میان «مطابق وظیفه» و «از سر وظیفه» تمایز میگذارد. امکانپذیر است که کسی کاری انجام دهد که کاملاً درست است، اما انگیزهاش میل، منفعت یا احساس خوشایند باشد، این عمل «مطابق وظیفه» است. اما ارزش اخلاقی ناب – از نظرگاه کانت – آنهنگام پدید میتوند آمد که عمل «از سر وظیفه» انجام شود، یعنی صرفاً به احترام قانون اخلاقی، نه برای لذت، نه برای نتیجه، نه حتی برای رضایت درونی. در اینجا اخلاق به سطحی میرسد که از منطق لذتمحور عبور کردهاست.
در همین راستا – عبور از لذتگرایی – میتوان از دو فیلسوف بزرگ دیگر نام برد، نخست افلاطون و سپس نیچه. افلاطون در جمهوریْ لذتگرایی را اصل نمیداند و سپستر نیز در رسالهی فیلبوس، لذت را از اصل میاندازد. او البته در فیلبوس دیدگاهی نرمتر نسبت به لذت دارد و آن را بهکل انکار نمیکند، لیکن لذت از نظرگاهش نه اولویت نخست، نه دوم بل پنجم و ششم است. او در ابتدا همگام با آنها گام برمیدارد که لذت را نبود درد حس میکنند، سپس گاماش در مسیری میرود که لذت و درد را آمیخته میداند و دستآخر از برخی لذتهای معدود دفاع میکند که با درد آمیخته نیستند یا سلبِ محضِ درد نیستند، اینسان است که مینویسد: «لذات حقیقی، لذاتی هستند که موضوعشان رنگها و شکلهای زیباست. همچنین اند لذات ناششی از بوها و آوازها، و اینها چیزهایی هستند که دوری از آنها سبب درد نمیشود» [افلاطون، فیلبوس، 51a]. این لذات اند که افلاطون آنها را اصل پنجم قرار میدهد و سپس لذات دیگر را در رتبهی ششم اولویتهای زندگی میگذارد و اینگونه مینویسد که «بیشتر کسانی که لذت را بهترین چیزها میشمارند، به ادعای همان گاوان و خران استناد می جویند، و همچنانکه غیبگویان به پرواز پرندگان اعتماد میکنند، آنان نیز به شهوات جانوران بیشتر دل میبندند تا به سخنانی که فیلسوفان از خدایان دانش و هنر الهام می گیرند» [افلاطون، فیلبوس، 67d].
نیچه نیز لذتگرایی را اصل نمیدانست و باور داشت که لذتْ فرع است و آنچه اصل میتواند بود، «قدرت» یا «فزونی قدرت» است، لذت از پس آن میآید. از نظرگاه او، لذت پیامد است، نه بنیاد. لذت از پسِ چیرهشدن میآید، از پسِ عبور از مانع، از پسِ افزایش توان. در همین راستاست که در قطعهی 702 از کتابِ بعداً جمعآوریشدهی «ارادهی قدرت» مینویسد: « لذت و درد صرفاً نتایج اند، صرفاً پدیدههای همراه – آنچه هر انسانی، و حتی هر ذرهی کوچک یک ارگانیسم زنده، درپیاش است، افزایش قدرت است».
خلاصه آنکه در سه دستگاه متفاوت اخلاقی، در اندیشهی سه تَن از بزرگترین فلاسفهی تاریخ – کانت، نیچه و افلاطون – با سه صورتبندی کاملاً ناهمسان روبهرو ایم، لیکن در یک نقطه اشتراک دارند و آن اینکه اخلاق یا زیست برتر را نمیتوان بر لذت بنا کرد. لذت یا کنار گذاشته میشود، یا فروکاسته میگردد یا به مرتبهای ثانوی و تبعی تنزل مییابد. اینجا فلسفه از سطح «چه چیز خوشایند است؟» عبور میکند و میرسد به اینکه «چه چیز شایسته است؟»، «چه چیز نیرو میافزاید؟» و «چه چیز حقیقتاً خیر است؟».



