
جنگ، خوشبختی، ایران و معنای زندگی
یووال نوح هراری، در کتاب انسان خردمند، با نگاهی کلان به تاریخ، از جهانی سخن میگوید که در آن جنگْ قاعده بودهاست نه استثنا، جهانی که انسان در آن، بیش از آنکه شهروند باشد، جنگاور بود، بیش از آنکه بیندیشد، میجنگید و بیش از آنکه بپرسد «چرا؟»، میپرسید «چگونه زنده بمانم؟». او نشان میدهد که پس از جنگ جهانی دوم، بهویژه در اروپا، نوعی وضعیت کمسابقه پدید آمدهاست. در این وضعیت، جنگ میان دولتها بهشکل چشمگیری کاهش یافته و افق زندگی، دستکم برای بخشی از جهان، از هراس دائمی نابودی فاصله گرفتهاست. او این وضعیت را «صلح پایدار» یا «ناممکنبودن جنگ» در برخی مناطق مینامد [رک: هراری، انسان خردمند، برگردان نیک گرگین، تهران، فرهنگ نشر نو، 1396، صص 505-512].
اگر جنگ را تنها در قامت نبرد دولت-ملتها نبینیم و جنگهای قبیلهای، روستایی و محلی سدهها و هزارههای پیشین را نیز به حساب آوریم، درمییابیم که بشر قرون گذشته، در جهانی میزیست که همواره بر لبهی تیغ بود. انسان آن روزگار، از همسایهی دیواربهدیوار خویش نیز ایمن نبود. زمین، آب، دام، ناموس، مرز – هر چیز – میتوانست جرقهی نزاعی خونین باشد. در چنین جهانی، آسایش درازمدت مفهومی ناآشنا بود. زندگی پروژهای برای خوشبختی و معناجویی نبود، بل صرفاً میدان بقا بود.
احتمالاً از همینروست که «مسئلهی معنای زندگی» در آن جهان چندان مجال بروز نداشت. انسان گرفتار گرسنگی و جنگ، فرصت تأمل در پوچی را ندارد. روایتهای کلان – دین، فرهنگ، اسطوره – او را در خود میبلعیدند و جهت میدادند. او در متن یک داستان میزیست، نه در حاشیهی پرسشی بیپاسخ.
اما اکنون، وضعیت یکدست نیست. آن «صلح اروپایی» که در نیمهی دوم قرن بیستم پدید آمد، تجربهای جهانشمول نبود. برای بسیاری از جوامع – و از جمله برای ایران امروز – جنگ، ناامنی، بیثباتی، فشارهای اقتصادی و اضطرابهای سیاسی، همچنان واقعیت روزمرهاند، شاید نه به شکل تاختوتاز قبیلهای، اما در صورتهایی دیگر، از تهدید و تحریم گرفته تا مسائل درونکشوری و ناپایداری و همچنین بیم فردا.
با اینهمه، و مسئله اینجاست، ما دیگر انسان قرون وسطی یا عصر مفرغ نیستیم، بل ما فرزندان قرن بیستم و بیستویکم ایم، در جهانی بزرگ شدهایم که – دستکم در خیال عمومی – حق آسایش، حق امنیت و حتی «حق خوشبختی» بدیهی شمرده شدهاست. ما در فرهنگی بالیدهایم که از کودکی در گوشمان خواندهاند زندگی باید رضایتبخش باشد، باید شکوفا شود، باید معنا داشتهباشد. اینسان است که ما نسبت به بشر قرون پیشین نرمتر شدهایم، نه از سر ضعف که از سر عادت به جهانی که وعدهی ثبات دادهبود.
همینجاست که گره پدیدار میگردد. شرایط بیرونی دشوار است، اما ما محصول دورانی هستیم که سختی را استثنا میدانست. این شکاف میان «انتظار آرامش» و «واقعیت ناامنی» است که اضطراب میزاید. این تضاد میان ذهن خوگرفته به ثبات و جهان متزلزل، افسردگی میآفریند. خودکشی، ناامیدی، خشم فروخورده، همه میتوانند ثمرهی این ناهماهنگی باشند. خلاصه آنکه در جهانی که وعدهی خوشبختی داده، رنج تحملناپذیرتر میشود.
در این راستا، شاید راه اساسیْ بازگشت به خشونت یا نفی حساسیتهای مدرن نباشد، بلکه «سختشدن» باشد، نه به معنای سنگدلشدن، بل به معنای مقاومشدن. اما این سختی دوگانه است، هم نظری و هم عملی.
از حیث نظری، باید با اندیشه کار کرد. باید بار دیگر به نظریههای خوشبختی نگریست، به این پرسش که آیا زندگی اساساً موظف بودهاست چیزی به ما بدهد؟ آیا این تصور که جهان باید زمینهی تحقق آرزوهای ما باشد، توهمی تازه و مدرن نیست؟ شاید زندگی، از آغاز، میدانِ مبارزه بودهاست نه عرصهی آرامش و تعالی. اگر این را بپذیریم، اگر انتظاراتمان را بازتنظیم کنیم، رنج – هرچند تلخ – دیگر رسوایی هستی نخواهد بود، بخشی از آن خواهد بود. باید بیاموزیم که معنا الزاماً در آسایش زاده نمیشود. گاه معنا از دل مقاومت برمیخیزد، از ایستادن، وقتی باد مخالف میوزد.
از حیث عملی نیز بدن باید شریک این بازسازی باشد. انسانی که تنها در ذهن خویش پناه میگیرد، در نخستین ضربه فرو میریزد. تن ورزیده، تن آشنا با ریاضت، با سرما و گرما، با خستگی و استمرار، به روان نیز پیام میدهد که میتوان تاب آورد. اینسان مقاومت، فضیلتی صرفاً اخلاقی نیست، زیستی است. باید آستانهی تحمل را بالا برد، در کار، در انضباط، در ورزش، در نظم روزانه، چهآنکه آنکه بر تن خویش مسلطتر است، بر اضطراب خویش نیز مسلطتر میشود.
اما این سختی، اگر با فهم و همدلی همراه نباشد، به قساوت میانجامد. سختشدن راستین، یعنی ترکیب استقامت و آگاهی، یعنی بدانیم جهان الزاماً عادل نیست، اما ما میتوانیم درون ناعادلیْ وقار داشتهباشیم، یعنی بپذیریم که رنج حذف نخواهد شد، اما میتوان آن را معنا کرد.
شاید مسئلهی ما نه صرفاً جنگ و ناپایداری که بحران تصویر انسان از خویشتن است. ما هنوز خود را در آینهی جهانی میبینیم که وعدهی صلح دائمی داده بود، حال آنکه در زمینی ایستادهایم که لرزان است. تا این تصویر اصلاح نشود، هر تکان کوچکی فاجعه خواهد نمود.
سختشدن، یعنی پذیرفتن جهان همانگونه که هست، بیآنکه از کوشش برای بهبود-اش دست بکشیم. یعنی بدانیم زندگی از ما طلب میکند، پیش از آنکه به ما عطا کند. شاید، در همین طلبکردن بیامان است که معنایی ژرفتر از «خوشبختی تضمینشده» زاده میشود، معنای ایستادگی.



